مقدار اين چوب بينونت ندارد ، پس روى با مسلمانان كرد و گفت : مرحبا شما را و آن كس را كه شما از نزد او بدينجا شديد همانا او رسول خداست و اين آن كس است كه عيسى عليه السّلام به رسيدن او بشارت داد ، به هركجا كه خواهيد فرود شويد و شاد باشيد اگر مرا كار ملك نبودى ، بسوى او همىشدم و نعل او را بداشتم . و بفرمود تا آن پيشكش كه قريش به حضرت او فرستاده بودند به عمرو بن عاص و عبد اللّه بن ابى ربيعه بازدادند و گفت : فو اللّه ما اخذ اللّه منّى الرّشوة حين ردّ علىّ ملكى فاخذ الرشوة فيه و ما اطاع النّاس فى فاطيعهم فيه يعنى : سوگند با خداى كه خداوند بارى از من رشوت نگرفت ، گاهى كه پادشاهى مرا بازداد تا من در راه خدا رشوت گيرم ، و مردمان اطاعت مرا نكردند در كار ملك كه من اطاعت ايشان كنم . و از اين سخن نجاشى اشارت به بدايت پادشاهى خويش داشت .
قصّهء نجاشى
همانا او را پدرى بود كه سلطنت حبشه مىكرد و جز نجاشى فرزند نداشت و هم او را عمّى بود كه دوازده ( 12 ) پسر بودش . وقتى چنان افتاد كه مردمان حبشه دل با پدر نجاشى بد كردند و گفتند : نيكو آن باشد كه وى را از ميان برگيريم و برادرش را به پادشاهى برداريم كه دوازده ( 12 ) پسر دارد و ملك با او نيكوتر بپايد ، پس همگى بدين سخن همداستان شده ، ناگاه بر پدر نجاشى بتاختند و خونش بريختند و برادرش را بر سرير ملك جاى دادند . نجاشى بعد از پدر در خدمت عمّ ميان بربست و به صدق و ارادت كار كرد چندانكه كارش بالا گرفت و در امور مملكت مداخلت تمام به دست كرد .
مردمان حبشه بيم كردند و گفتند : اگر كار بدين گونه رود عن قريب نجاشى در تخت ملك جاى كند و به خون پدر يك تن از ما را زنده نگذارد ، پس بزرگان درگاه فراهم شده به نزديك پادشاه آمدند و گفتند : ما در كار نجاشى بر جان خويش ترسانيم يا بفرماى سر از تن او برگيرند يا فرمان ده از كه اين مملكت بيرون شود .
پادشاه گفت : روزى چند نيست كه من پدر او را كشتهام ديگر بر قتل او با شما همداستان نخواهم شد ، اگر خواهيد او را از ميان شما بيرون فرستم .