خبر بلال
وقتى چنان افتاد كه بلال بن رباح كه نام مادرش حمامه است و از بنى جمح شمرده مىشد معلوم گشت كه شرف ايمان دريافته - و اين بلال ، عبد اميّة بن خلف بن وهب بن حذافة بن جمح بود - پس اميّة ، بلال را بگرفت و در بطحاى مكّه به پشت انداخت و سنگى گران بر سينهء او نهاد و گفت : اين سنگ را از سينهء تو برنگيرم و از آفتاب تو را به كنار نبرم چندانكه به محمّد كافر شوى و عبادت لات و عزّى اختيار كنى . و بلال در اين بلا مىگفت : احدا احدا ، كنايت از آن كه خداى يكتا را پرستش كنم .
روزى أبو بكر بن ابى قحافه بر او گذشت و اين بديد ، پس به نزديك اميّه شد و گفت : از خداى بترس و اين مسكين را چندين آزرده مكن . اميّه گفت : اين همه از فساد و فتنهء تو است كه در مردم افتاده . ابو بكر گفت : مرا غلامى است كه از بلال سياهتر است و نيك چابكتر از او است اگر خواهى او را با تو سپارم و بلال را به من دهى ؟ اميّه اين سخن را بپذيرفت ؛ و أبو بكر غلام خويش را بداد و بلال را بگرفت و آزاد كرد .
و جز بلال نيز أبو بكر چندين بنده كه ايمان آورده بودند بخريد و آزاد كرد : يكى عامر بن فهيره بود « 1 » ؛ و ديگر ام عبيس بود و چون او را آزاد كرد ديدگانش نابينا بود ، قريش گفتند : لات و عزّى چشم او را اعمى ساخت . امّ عبيس چون اين بشنيد ، فقالت : كذّبوا و بيت اللّه ما يضرّ اللّات و العزّى و لا ينفعان . پس خداى بينش او را بار آورد . « 2 » و ديگر نهديّه و دخترش بود و ايشان كنيزكان زنى از بنى عبد الدّار بودند و
هامش
( 1 ) . عامر بن فهير از صحابه كبار بود كه در غزوهء بدر و احد شركت داشت و از شهداى بئر معونه است .
( 2 ) . ابن هشام گويد : ديگر امّ عبيس بود و ديگر زنّيره بود و اين زنّيره بعد از آنكه از بت پرستيدن مسلمان شد ، در ايام مسلمانى نابينا گشت و كفار او را سرزنش مىكردند و مىگفتند : اى زنّيره ، لات و عزّا چشمهاى تو را كور كردند ، چون از دين ايشان برگشتى . زنّيره گفت : لا و اللّه كه لات و عزّا نه منفعت به كس رسانند و نه زيان ، ليكن حق تعالى خود چنين تقرير كرده بود و هم در شبى كه كافران او را سرزنش كردند ، زنّيره دلتنگ خوابيد و روز ديگر كه از خواب برخاست ، حق تعالى چشمان او را بينا كرده بود . كافران چون چنان ديدند ، خجل و شرمنده گشتند ( سيرت رسول اللّه ، ج 1 ، 308 ) .