شكنجه قريش قرائت خويش را به پاى آورد و به نزد اصحاب رسول بازآمد و اثر آن زخمها و شكنجهها از اندام او پديدار بود . اصحاب به او گفتند : ما بر تو از اين مىترسيديم . عبد اللّه گفت : اين سهل چيزى است در راه دين ، اگر خواهيد هم فردا بروم و بر خوانم ؟ گفتند : كفايت باشد ، چه قريش بدانچه مكروه مىداشتند برسيدند .
اصغاى قريش قرآن را
اما بزرگان قريش نيك دوست مىداشتند كلمات قرآن را اصغا فرمايند و از بيم آنكه مردمان پيروى ايشان كنند و باشد كه بدين پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله درآيند خويشتندارى مىكردند .
شبى چنان افتاد كه ابو سفيان بن حرب و أبو جهل و اخنس بن شريق پسر عمرو بن وهب الثّقفى كه حليف بنى زهره بود از بهر اصغاى قرائت قرآن از خانهء خويش بيرون شدند ، و در اطراف خانهء پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله هر يك در گوشهاى پنهان شدند و گوش فرا داشتند و در نماز ، قرائت آن حضرت را بشنيدند و تا صبحگاه ببودند و آنگاه كه مراجعت كردند در راه يكديگر را دريافتند ، و با هم گفتند : نيايد سفهاى قوم اين كلمات را اصغا نمايند ، مبادا كه در نفس ايشان چيزى واقع شود ، پس برفتند و شب ديگر بيامدند .
و هم آن شب گوش بداشتند و بشنيدند و صبحگاه با يكديگر پيمان نهادند كه ديگر بدان طلب بيرون نشوند و به خانههاى خويش شدند ، چون روز برآمد اخنس بن شريق عصاى خود را برگرفت و به خانهء ابو سفيان رفت و گفت : اى ابا حنظله چه شنيدى از محمّد ؟ در جواب گفت : اى ابا ثعلبه سوگند با خداى كه شنيدم چيزها كه بعضى را دانستم و قصد او را فهم كردم و هم چيزها شنيدم كه ندانستم و قصد او را فهم نكردم . اخنس گفت : سوگند با خداى كه مرا نيز كار بر اين رفت . و از آنجا به نزديك أبو جهل آمد و گفت اى ابو الحكم رأى تو بر چيست از آنچه از محمد شنيدى ؟ گفت : در ميان ما و بنى عبد مناف بر سر شرف منازعت و مبارات است مانند دو اسب كه در دهان باشد ، ايشان مىگويند از ماست پيغمبرى كه از آسمان وحى به دو مىآيد ، من هرگز آن را فهم نكنم و سوگند با خداى كه هرگز به دو ايمان