تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 456

مساهمون:

ص٤٥٦
علماى يهود در جواب گفتند : شما را مىآموزيم كه از وى سه سؤال كنيد ، هرگاه جواب گويد پيغمبر خواهد بود ، و گرنه سخن او بر كذب است . اول سؤال كنيد از جوانان گذشته كه قصّه‌اى بس عجب دارند ؛ و ديگر سؤال كنيد از مردى كه مشرق و مغرب جهان را بگشت ، سيم پرسش كنيد كه روح چيست ؟ پس عقبة بن ابى معيط بن ابى عمرو بن اميّة بن عبد شمس بن عبد مناف شاد شده و نضر بن حارث را برداشت و به مكّه بازآمد ، و اين سخن با قريش بگفت . پس همگى همداستان شده به نزديك رسول خداى آمدند و آن هر سه سخن را پرسش كردند .

انقطاع وحى

آن حضرت فرمود : فردا به گاه حاضر شويد و پاسخ بشنويد . و در اين كلمه نفرمود . ان شاء اللّه . از اين روى وحى منقطع گشت و تا پانزده ( 15 ) روز جبرئيل عليه السّلام بدان حضرت فرود نشد ، مردمان قريش زبان به هذيان باز كردند ، بعضى گفتند : رسول خداى از پيغمبرى معزول گشت و ديگر پيام به دو نيامد ، و جماعتى گفتند : آن حضرت سخن به كذب كرد و گفت : فردا جواب گويم و اينك پانزده ( 15 ) روز برفت و جواب نياورد . پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله از اين سخنان محزون همىگشت ، پس جبرئيل آمد و سورهء كهف بياورد و اين آيت بخواند :
وَ لا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فاعِلٌ ذلِكَ غَداً إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ
. « 1 » يعنى : مگوى مر چيزى را كه قصد دارى به درستى كه من كننده‌ام ، فردا مگر آنكه خواهد خداى تعالى . رسول خداى با جبرئيل فرمود كه : چندان بر من فرود نشدى كه مردم مكه ظن بد در حق من كردند . عرض كرد كه : من به فرمان خداى توانم آمد . بالجمله سورهء كهف را بر آن حضرت بخواند و قصهء اصحاب كهف و حديث ذو القرنين را مكشوف داشت - چنان كه از اين بيش در ذيل قصهء ذو القرنين و حديث اصحاب كهف مرقوم
هامش
( 1 ) . الكهف ، 23 و 24 : هرگز نگو فردا چنين مىكنم مگر اين كه خدا بخواهد .