تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 451

مساهمون:

ص٤٥١
مردمان و فرشتگانى كه نگاهبان جهنم‌اند قال اللّه تبارك و تعالى
أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقى فِي السَّماءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَيْنا كِتاباً نَقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحانَ رَبِّي هَلْ كُنْتُ إِلَّا بَشَراً رَسُولًا
« 1 » . پس پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : نيست بر من جز اينكه اقامهء حجّت خداى كنم و نيست بر من كه بر خداى امركننده باشم ، چون رسول يكى از پادشاهان كه چون نزد مخالفان روند ، پيام پادشاه را بگذارند و از خود سخنى نيارند . در اين هنگام أبو جهل گفت : اى محمّد آيا نيست كه قوم موسى به صاعقه سوختند ، آن وقت كه سؤال كردند از موسى كه مىخواهيم خداى را آشكار ببينم ؟ فرمود : چنين بود . پس أبو جهل گفت : اگر تو پيغمبرى همچنان ما را به صاعقه بسوزان ؛ زيرا كه ما اشدّ از آن خواسته‌ايم كه قوم موسى خواستند ، چه ايشان گفتند : بنما خداى را به ما آشكار ؛ و ما گوئيم ايمان نمىآوريم جز اينكه بياورى خداى را با فرشتگان در برابر ما . رسول خداى فرمود : اى أبو جهل ، آيا نشنيده‌اى قصّهء ابراهيم خليل عليه السّلام را چنان كه خداى فرمايد :
وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ
. « 2 » همانا خداى ملكوت آسمان و زمين را بر ابراهيم بازنمود تا هر پوشيده آشكار معاينه كرد ، ناگاه مردى را همىديد كه با زنى بيگانه درآميخته ، پس خداى را بخواند تا ايشان را هلاك ساخت ، از پس آن زن و مردى ديگر ديد كه هم كار بدين گونه كنند ، ايشان را نيز نابود ساخت ، چون نوبت به زن و مرد چهارم رسيد و قصد دعاى بد كرد ، خطاب رسيد كه اى ابراهيم ، عنان خويش را كشيده بدار و دعاى خود را از بندگان من بازگير . يا ابراهيم اكفف دعوتك عن عبادى و امائى فأنّى انا الغفور الرّحيم الجبّار الحليم
هامش
( 1 ) . اسراء ، 93 : يا خانه‌اى پرنقش‌ونگار از سيم و زر داشته باشى يا به آسمان صعود كنى ، ولى به آسمان رفتنت را باور نمىكنيم مگر كتابى بر ما نازل كنى كه آن را بخوانيم . بگو : پروردگار من منزه است ، مگر من جز بشرى پيام‌آور هستم . ( 2 ) . سورهء الانعام ، آيه 75 : اين چنين ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان داديم تا از اهل يقين گردد .
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 451 | لسان الملك سپهر