ايشان را زيرا كه از تدبير آن عاجزند ، پس چگونه در كار نبوّت مداخلت كنند ، و ما رفعت دادهايم بعضى از مردمان را بر بعضى تا هر يك با ديگرى محتاج باشند و كار اين جهان به نظام شود ، چنان كه پادشاهى به علم و فضل فقيرى محتاج شود و فقير را به مال و ثروت پادشاه احتياج افتد و حال آنكه پادشاه را نرسد كه گويد : چرا آن حصافت رأى فقير را بر ثروت و سلطنت من نيفزودى و هم فقير را نرسد كه گويد :
چرا مال پادشاه را با اين عقل و دانش كه مراست مرا ندادى ؟
بعد از آن رسول خداى فرمود : اى عبد اللّه ، اينكه گفتى ما با تو ايمان نياوريم تا بگشائى در زمين مكه چشمهء آب و صعب زمين را سهل كنى و چشمههاى جارى فرمائى كه ما بدان محتاجيم . همانا تو نادانى به حجّت خداى ، آيا اگر تو زمينى را به صلاح آرى و چشمهاى پديد كنى ، رسول خداى خواهى بود ؟ گفت : بدين رسول نشوم . فرمود : بسى مردم در طايف ، اراضى فاسده را اصلاح كردهاند و چشمهها برانگيختهاند و بدين كردار پيغمبران خداى نشدهاند ، من اگر نيز در مكه اين كار به پايان برم حجّتى از بهر نبوّت من نخواهد بود . و اينكه گفتى از بهر خود بوستانى كن از نخيل و عنب و بخور و بخوران و در خلال درختستان آن باغ انهار خوشگوارى جارى كن ، از بهر اصحاب تو . در طايف از اين گونه باغ و بوستان بسى هست و بدين انبياء نشدهاند ، همانا شما با عقول ناقصهء خود با چيزى احتجاج كنيد كه از بهر شما حجّتى نباشد و رسول خداى برتر از آن است كه اقتفا به عقول ضعيفه شما كند .
آنگاه فرمود : اى عبد اللّه ، گفتى يا پارهاى از آسمان بر سر ما فرود شود ، همانا در سقوط آسمان بر سر شما هلاكت شماست و از رسول خداى خواستهاى كه ترا هلاك كند و رسول خداى اقامه حجّت خداى كند نه اينكه بر طريق طلب بندگان جاهل رود ، چه ايشان نادانند و دست از طلب ندارند ، باشد كه طلب محال كنند . آيا نديدهاى طبيب را كه دواى علّت را به كار بندد ؟ و هيچ نبيند كه مريض آن دوا را مكروه مىدارد يا پسنديده . مىداند هماكنون شما بيمارانيد و خداى طبيب شماست اگر دواى او را به كار بنديد شفا يابيد و اگر نه مريض خواهيد شد .
آيا ديدى اى عبد اللّه حاكمى از مدّعى طلب بيّنه كند بر وفق رضاى مدعى عليه ، چه اگر اين بودى هيچ حق آشكار نشدى ؟ لاجرم رسول خداى بر دعوى خويش حجّت كند و معجزه آرد نه بدانچه شما طلبيد و اين آيتها را خداى بدين سخنان
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 449
مساهمون: لسان الملك سپهر
ص٤٤٩