تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عدة الداعي ونجاح الساعي (آيين بندگى و نيايش) (فارسى) — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠
به من بخشيد ، سپس دستور داد غلامان را حاضر كردند ، يك غلام به من مىداد و يك غلام نيز خودش برمىداشت ، بعد فرمان داد لباسهايش را آوردند ، شروع كرد لباسى را به من داده و لباسى را خود مىگرفت تا اينكه در تمام اموالش اين كار را كرد ، آنگاه گفت : آيا تو را خوشحال كردم ؟ گفتم : به خدا قسم ! آرى ، بلكه بالاتر از خوشحالى . اين ماجرا گذشت تا اينكه ايام حج فرا رسيد ، با خود گفتم : به خدا سوگند ! اين شادمانى را با هيچ چيز نمىشود جبران كرد مگر آنكه به حج رفته براى اين مرد دعا كنم و نزد مولا و آقايم حضرت صادق - عليه السّلام - رفته تشكر نمايم و از آن حضرت بخواهم كه براى اين مرد ، دعا كند ، لذا به طرف مكه حركت كردم و مسير را طورى تنظيم نمودم كه مولايم را ببينم ، وقتى بر او وارد شدم ، خوشحالى را در چهره‌اش مشاهده كرده فرمود : - « ما كان خبرك مع الرّجل ؟ » . يعنى : « از كار آن مرد چه خبر دارى ؟ » . من ماجرا را عرض كردم ، ديدم حضرت صورتش درخشيد و خوشحال شد . گفتم : آقاى من ! از برخورد او با من خوشحال شديد ؟ خدا او را در تمامى كارهايش خوشحال كند ( ظ ) فرمود : - « اى و اللَّه ! لقد سرّنى و لقد سرّ آبائي ، و اللَّه لقد سرّ امير المؤمنين - عليه السّلام - و اللَّه لقد سرّ رسول اللَّه - صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم - و اللَّه لقد سرّ اللَّه في عرشه » . يعنى : « آرى ، به خدا قسم ! مرا خوشحال كرد ، پدران مرا خوشحال كرد ، به خدا قسم ! امير المؤمنين - عليه السّلام - را خوشحال كرد ، به خدا قسم ! رسول اللَّه - صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم - را خوشحال كرد ، به خدا قسم ! خدا را در عرشش خوشحال كرد » .