تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عدة الداعي ونجاح الساعي (آيين بندگى و نيايش) (فارسى) — صفحة 319

مساهمون:

ص٣١٩
حضرت ، نامه را مهر كرده به دست من دادند و فرمودند كه آن را به وى برسانم . وقتى به شهرم برگشتم ، شبانه به منزلش رفتم ، اجازهء ورود خواستم و گفتم : فرستادهء حضرت صادق - عليه السّلام - بر در خانه است ، ناگاه ديدم با پاى برهنه از درون خانه به سوى من آمد ، چون مرا ديد بر من سلام كرد و ميان دو چشمم را بوسيد ، سپس گفت : اى آقاى من ! تو فرستادهء مولاى من هستى ؟ گفتم : آرى . گفت : اگر راست گفته باشى ، مرا از آتش نجات داده‌اى . آنگاه دست مرا گرفته به درون خانه برد و در محل مخصوص خودش نشاند و خود در برابر من نشست و گفت : اى آقاى من ! وقتى مولاى مرا ترك كردى ، حالش چگونه بود ؟ گفتم : خوب بود . گفت : به خدا قسم ؟ ! گفتم : به خدا قسم ! مجددا گفت : به خدا قسم ؟ ! گفتم : به خدا قسم ! براى مرتبهء سوم گفت : به خدا قسم ؟ ! گفتم : به خدا قسم ! آنگاه نوشتهء امام - عليه السّلام - را در آوردم ، آن را خواند و بوسيد و بر روى دو چشمانش گذاشت و گفت : برادرم ! كار خود را بگو . گفتم : در نامه‌اى كه برايم نوشتى ، هزار درهم بر من مقرّر نمودى كه پرداخت آن مساوى با هلاكت من خواهد بود . نامه را خواست ، آن را گرفت و هر چه را در آن بود از بين برد و مرا از آن معاف نمود ، سپس دستور داد صندوقهاى اموالش را آورده نصفش را براى خود برداشت و نصف ديگر را به من داد ، بعد دستور داد تا چهار پايان را بياورند ، نصف آنها را هم
عدة الداعي ونجاح الساعي (آيين بندگى و نيايش) (فارسى) — صفحة 319 | ابن فهد الحلي / غفارى ساروى