و ابعاد هم هست .
استاد احمد امين مىگويد : هشام مايل به تجسم بود و اين مطلب را از گفتارهاى او نقل كردهاند و در مقابل جمع ديگرى اين نسبت را نفى كرده و از اين تهمت كه به او زده شده ، دفاع كردهاند .
يكى از آنها سيد مرتضى است كه مىگويد : « اما حقيقت امر اين است كه گفتهاند او ، يعنى هشام خواسته است به اين جهت متمايل شود كه خدا جسمى است كه حقيقت اجسام حاضر را داراست و نقل مطالبى كه عليه او ادعا شده ، فقط حرفهايى است كه جاحظ در ضمن حكايت از نظام اظهار كرده است و آنچه در اين دو گفتار هست ، تهمتى است كه بر او زدهاند و به اظهارات جاحظ در مورد هشام نمىتوان اعتماد كرد » و پيش از اين بيان نيز گفته است : « بيشتر اصحاب ما مىگويند اظهار هشام در اين باب در حال معارضهء او با معتزله است و در مقام معارضه و مناظره و بحث چنين اظهارى را كرده است » . « 1 »
ابن ابى الحديد مىگويد : « كسانى از شيعه كه در عقيدهء خود تعصب دارند و در زمان ما هستند ، معتقدند كه هشام قائل به تجسيم معنوى و حقيقى نبوده و گفته است : او جسمى است به معنايى كه از يونس و از سكاك و ديگران بيان كرديم » . « 2 » مقصودش از آنچه از يونس و سكاك نقل كرده اين است كه جملهء « جسم لا كالاجسام » جسمى است نه مثل ساير اجسام ، يعنى چيزى است نه مثل ساير چيزها و اين جملهء عربى اول در آن وقت به جاى جملهء دوم ، استعمال مىشده است . « 3 »
شهرستانى نيز گفتهء اين دسته را تأييد مىكند و مىگويد : « اين هشام بن حكم ، كسى است كه در اصول غور و عمق فراوانى داشته است و ممكن نيست كه استدلالهاى خود را در مقام معارضه با معتزله ، از نظر دور داشته و از آنها غافل باشد . او مردى است كه دنبال و پشتيبان استدلالهاى خود بر ضد معتزله بوده است و كسى نيست كه در مورد خدا به تشبيه قائل شود . هشام كسى است كه ابو الهذيل علاف را ملزم و مجاب كرده و به او گفت : « تو مىگويى خدا به علم خود عالم است و علم او ذات اوست ، در اين صورت او را با حادثات شريك دانسته و مىگويى به علم خود عالم است و اين حرف مباين است با گفتهء « علم او ذات او است » و او در اين صورت مثل ساير عالمان خواهد بود ، پس چرا نمىگويى جسم است نه مثل ساير اجسام و صورتى است نه مثل ساير صورتها و قدرى است نه مثل ساير قدرها . . . » « 4 »
از طرف ديگر دانستيم كه شاگردان هشام مثل سكاك و على بن منصور و يونس بن
هامش
( 1 ) - الشافى ، ص 12
( 2 ) - شرح نهج البلاغة ، ج 1 ، ص 295
( 3 ) - همان مأخذ
( 4 ) - الملل و النحل ، ج 1 ، ص 295