آراء هشام
در دورهء او امواج دو نوع فلسفه ، بر جامعهء اسلامى از شرق و غرب مىگذشت و نفوذ مىكرد . يكى از آنها فلسفهء سمنى هندى بود كه از راه خليجفارس و بصره مىوزيد و آراء آنها در قدم عالم و ابطال نظر و استدلال و آنكه هيچ معلومى جز از راه حواس پنجگانه به انسان نمىرسد و انكار معاد بعد از مرگ و تناسخ « 1 » و غيره بود . اين آراء در عراق مخصوصا در كوفه پيروان و اتباعى داشت ، آنها كسانى بودند كه به نام زنديق از آنها نام برده مىشد .
موج دوم ، امواج فلسفى يونانى بود كه ظهورش در فلسفهء رواقيون و ارسطو و افلاطون و فلاسفهء ديگر جلوه مىكرد و گمان مىرود سرايت اين افكار به عربها از راه رواقيون و حرانيان و از راه نسطوريانى بود كه امپراطور زينون در سال 489 ميلادى آنها را تبعيد كرد و مدرسه و مكتب آنها را در رها بست و آنها به طرف ايران آمدند و در ايران آنان را احترام كرده به آغوش باز پذيرفتند و در شهر گندىشاپور ، تحتالحمايهء ايران در آمدند و اين شهر در اثر وجود و فرهنگ آنها رونقى به خود گرفت و نشاط و حرارتى پيدا كردند و مبلغانى به شهرهاى عربى و غير عربى فرستادند و در كار خود پيشرفت كردند و نصرانيت به شهرهاى عربى و غير عربى به دست اين فلاسفه نفوذ كرد ولى به شكل نسطورى خود ، خاصه در مناطقى كه تحت نفوذ و سلطهء ايران مثل يمن و حضرموت و عراق و جاهاى ديگر بود ، البتّه اين امر مانع آن نبود كه آراء رواقيون هم ، به دست ديصانيها در عراق نفوذ كند .
هشام بن الحكم ، از لحاظ اين دو موج يا طوفان در زحمت افتاد و مشغول مطالعه و بررسى در آنها شد و آنچه از او نقل كرديم كافى براى نشان دادن آراء او در اين موضوعات بهطور تفصيل نيست و به همين علت بعضى از آراء او را در موضوعات ذيل با احتياط و ترديد نقل مىكنيم :
1 - در موضوع جزء - مسئلهء جوهر فرد يا جزء لايتجزا كه لوسيپ و دموكريت در قرن پنجم قبل از ميلاد عنوان كردند ، « 2 » سروصداى زيادى ايجاد كرد و فلاسفهء روز مجذوب آن نظريه شدند ، زيرا اين مسئله ، مشكل بزرگى را در مسئله و موضوع اصل مخلوقات كه ناشى از آن است ، حل مىكرد و در نزد متكلمان اسلام هم عنوان مهمى يافت . بزرگان معتزله و غير آنها ، از پيروان سنت ، آن را پذيرفتند . « 3 » عدهء بسيارى از شيعه هم آن را پسنديدند
هامش
( 1 ) - الفرق بين الفرق ، ص 41
( 2 ) - كتاب على اطلال المذهب المادى ، ج 1 ، ص 41
( 3 ) - مقالات الاسلاميين ، ص 324