مردم را به كنارهگيرى از سايرين تحريض مىنمايد و بىنيازى خود را از مردم عنوان مىكند . شايد وى چون مىديد جمعى بىمايه در آن روزگار ، از جمع دانشمندان و افاضل پيش افتادهاند و از طرفى سعايتهاى بىدليلى كه آن دو نفر فقط به سبب فضل او ، عليه او كرده بودند ، دل او را از اين كارها و صدماتى كه از آن سعايتها متحمل شده بود به تنگ آورده بود . وى در اين شعر خواسته است آنچه در دل داشته و بگويد آن شعر اين است :
اناف الذنابى على الارؤس * فغمض جفونك او نكس
و ضاءل سوادك و اقبض يديك * و فى قعر بيتك فاستجلس
و عند مليكك فابغ العلو * و بالوحدة اليوم فاستأنس
فان الغنى فى قلوب الرجال * و ان التعزز لفى الانفس
و كائن ترى من اخى عسرة * غنى و ذى ثروة مفلس
و من قائم شخصه ميت * على انه بعد لم يرمس
فان تطعم النفس ما تشتهى * تقيك جميع الذى تحتسى
دنبالهها و مردم پست بر سرها و مردم شريف برترى پيدا كردهاند ، پس يا چشمان خود را ببند و يا سرت را پايين بينداز ، سواد خود را كم نشان بده و دو دست خودت را جمع كن ، و در گوشهء خانهات بنشين ، و از مالك خود خدا بلندى بخواه ، و به تنهايى انس بگير ؛ زيرا بىنيازى ، بىنيازى دلهاست و عزت در عزت نفس است ، چه بسا مردى را در مضيقه مىبينى كه ثروتمند بوده ، و چه بسا ثروتمندانى هستند كه مفلسند ، و كسانى را مىبينى كه ايستاده مردهاند ، نهايت آنكه هنوز به خاك سپرده نشدهاند ، اگر آنچه نفس تو ميل كند به او بدهى ، تو را از تمام آنچه به تو برسد باز خواهد داشت . « 1 »
كندى صاحب آن قصهء معروف است كه با ابو تمام طائى شاعر معروف ، در وقتى كه ابو تمام ، احمد بن معتصم را مدح كرده گفت :
اقدام عمرو فى سماحة حاتم * فى حلم احنف من ذكاء اياس
اقدام عمرو ، گذشت حاتم و حلم و بردبارى احنف و ذكاوت اياس را دارد .
كندى به او گفت : تو امير را مدح كردى ، ولى او را به مردم جلف عرب تشبيه كردى
هامش
( 1 ) - عيون الانباء ، ج 2 ، ص 182 - 183