بدانم آيا براستى قصدش اتمام اين امر است يا در مقام حيلهگرى و ظاهرسازى است ؟ پس نامهاى به او نوشتم و نامه را توسط يكى از خادمان امين او كه وى اسرار خود را به وسيلهء او به من مىنوشت ، فرستادم و در نامه نوشتم :
ذو الرئاستين تصميم گرفته است كه فرمان ولايتعهدى را به هنگامى صادر كند كه طالع آن سرطان و مشترى نيز در آن است و سرطان گرچه شرف مشترى است با وجود اين برجى منقلب است و در اين برج كارى به اتمام نمىرسد به علاوه مريخ در ميزان و در خانهء عاقبت است و اين نشانه دلالت دارد كه فرمان براى هركه صادر شود آنكس به نكبت خواهد افتاد و من امير المؤمنين را آگهى مىدهم تا اگر اين مطالب را از ديگرى بشنود مرا مورد سرزنش قرار ندهد .
پس مأمون نامهاى بدين مضمون نوشت : چون جواب نامهات را خواندى متن آن را با همين خادم برگردان و اگر كسى را از مفاد آن مستحضر كنى بر جان خود ايمن مباش .
مبادا ذو الرئاستين از تصميم خود منصرف شود چون اگر از تصميم خود منصرف شود گناه را به گردن تو مىگذارم و يقين مىكنم تو باعث اين كار شدهاى .
فضل بن ابى سهل گفت : « پس دنيا در نظرم تيرهوتار گرديد و از نوشتن آن نامه پشيمان شدم و به خود گفتم اىكاش من آن نامه را نمىنوشتم سپس مطلع شدم كه فضل بن سهل ذو الرئاستين كه در علم نجوم آگاهى كامل داشت خود متوجه اين امر گشته و از تصميم خود منصرف شده است . به خدا سوگند كه بر خود ترسيدم و به حضور او رفتم گفتم آيا در آسمان ستارهاى خجستهتر از مشترى مىدانى ؟ گفت نه . گفتم آيا در ميان ستارگان ستارهاى را سراغ دارى كه از مشترى در حال شرف مباركتر باشد ؟ گفت نه . گفتم پس تصميم خود را در وقتى عملى كن كه ستارهء سعد مشترى در بهترين حالتهاى خود باشد . راوى گويد : پس ذو الرئاستين بدان منوال رفتار كرد و تا وقتى اين كار نشده بود من خود را ، از ترس مأمون ، موجودى زنده در دنيا نمىدانستم . » « 1 »
سيد امين پس از نقل اين حادثه مىنويسد :
« ظاهرا صاحب اين داستان همان فضل بن ابى سهل است و دلالت بر آن دارد كه او كوشيده است تا موضوع عقد ولايتعهدى حضرت رضا ( ع ) در وقتى نامناسب ، از لحاظ نجومى ، انجام گيرد ولى اين معنى با شيعه بودن او منافاتى ندارد زيرا ترس ، انسان را به كارهاى مهمتر از اين نيز وادار مىكند و در عين حال باز معلوم نيست اين داستان مربوط به اوست يا برادرش » . « 2 »
هامش
( 1 و 2 ) - اعيان الشيعة ، ج 4 ، صص 360 و 368