اختلاف داشته باشند و بنا بر همين اصل و فكر بود كه اصرار داشت بين آنها توافق ايجاد كند و اختلاف آنان را لفظى دانست ، مخصوصا كتاب منسوب به ارسطو به نام اثولوجيا را از تأليفات حقيقى ارسطو دانسته ، درحالىكه آن كتابى منسوب به ارسطو است و جز مطالب پراكندهاى از كتاب تاسوعات فلوطين ، خاصه از فصل چهارم و پنجم و مخصوصا فصل ششم آن چيز ديگرى نيست ؛ ولى فارابى قطع دارد كه نسبت آن به ارسطو صحيح است و آن را مدرك و اساس آراء خود قرار داده است ، و در مرحلهء اثبات موافقت بين آن دو بيشتر به كتاب اثولوجيا كه نامش را كتاب ربوبيت گذاشته استشهاد مىكند ، درحالىكه آن را نويسندهء گمنامى از پيروان نوافلاطونيان نوشته است . فارابى شواهدى از اين كتاب براى بيان جمع بين آراء افلاطون و ارسطو در اثبات صانع مىآورد ، چنان كه در مورد « مثل » و علاقه بين نفس و عقل نيز از آن شاهد آورده است .
از طرفى مىبينيم كه فكر فارابى در جمع بين آراء آن دو ، خاصه در اثبات صانع فكر جديدى نبوده ، بلكه آن را از رسالهء لامونيوس مؤسس مذهب اسكندرانى گرفته است ، بنابراين مىتوان گفت كوشش فارابى در جمع بين آراء ارسطو و افلاطون در حقيقت كوشش در جمع بين آراء اسكندرانيهاست كه آراء ارسطو را درهم و آشفته ساخته بودند ، به علاوه فارابى تمام آراء ارسطو را قبول نداشت كه مورد دستبرد و تحريف اسكندرانيها واقع شده باشد ، و همچنين معتقد بوده كه آراء افلاطون از اشتباهات ناقلان و تحريفات ديگران خالى نبوده است .
امرى كه فارابى را در اين مشكل قرار داده اينست كه ناقلان فلسفهء يونان به عربى در ترجمههاى خود خطاهايى داشتهاند كه فارابى را گمراه كردهاند . و با آنكه فارابى فوقالعاده به فلسفهء يونانيان ، خاصه فلسفهء افلاطون و ارسطو علاقهمند شده بود با اين حال او در حقيقت نه افلاطون را مىشناخته نه ارسطو را ، مگر در لباس مذهب اسكندرانيها و فلسفهء ارسطو و افلاطون را آنطور كه در زمان خود آنها بوده نمىدانسته ، بلكه آن را به طورى كه در قرن پنجم و ششم بعد از ميلاد تدريس مىشده و همانطور كه مفسران و مؤلفان و پيروان نوافلاطونيان ، اعم از بتپرستان و مسيحيان تفسير مىكردهاند شناخته بود ، « 1 » و معلومات او از فلسفهء يونانيان به اين صورتها كه گفتيم بوده است ، بااينحال نمىخواهيم بگوييم كه شخصيت مستقل فكرى خود را از دست داده يا نداشته ، و به كلى تحت تأثير آن فلسفه رفته بوده و كشش فلسفهء يونان او را به طرف خود كشيده و هيچ
هامش
( 1 ) - خلاصهاى از الفارابيان ، صص 11 و 12 و 18 و 19 و تاريخ الفلسفة فى الاسلام ، ص 200 - 201 و الفلسفة الاسلامية و مركزها من التفكير الانسانى ، صص 16 ، 21 ، 23