به كسب معارف و تكميل معلومات خود پرداخت و همچنين به دمشق و حلب مسافرت كرد و به سال 348 هجرى به مصر رفت . « 1 »
شيعه بودن فارابى
بيشتر كسانى كه شرح حال فارابى را نوشتهاند مؤكدا او را شيعهمذهب مىدانند . صدر ، در كتاب خود تأسيس الشيعة و سيد خونسارى در روضات الجنات به تشيع او تصريح كردهاند .
و آقاى رحيمزادهء صفوى در كتاب خود ابن سينا ، كه توسط على بصرى به عربى ترجمه شده است ، چنين آورده كه ابو نصر فارابى شيعه بوده و ملازمت او را با سيف الدوله به اين علت مىداند كه هر دو شيعهمذهب بودند . « 2 » و نيز فارابى به سيف الدوله وصيت كرد كه به روش شيعيان بر جنازهاش نماز بخواند و كفن و دفنش كند . « 3 » همچنين آوردهاند كه امير سيف الدوله لباس صوفيان پوشيد و با برخى از خواص خود بر او نماز خواند . « 4 » در كتابهاى تراجم نوشتهاند كه سيف الدوله با گروهى از نزديكان خود بر او نماز گزارد . « 5 » و اين مطلب عجيبى است كه فارابى سيف الدوله را وصى خود قرار داده تا بر جنازهاش نماز بخواند ، ولى سيف الدوله درزى متصوفه و بطور ناشناخته آن هم با چند نفر از خواص خود بر جنازهاش نماز خوانده باشد ، و اين عمل دلالت مخصوص دارد و باعث پرسشهايى مىشود : چرا سيف الدوله با لباس مبدل بر او نماز خواند ؟ چرا فقط با چند نفر از خواص خود نماز خواند ؟ و به نظر مىرسد همان وصيت او كه به طريقهء شيعه بر او نماز بخواند ، امير سيف الدوله را وادار كرده بود كه احتياط كند و جنبهء تحفظ را نگاه دارد ، زيرا در آن اوقات اختلافات گوناگون مذهبى محيط را آلوده ساخته بود ، و سيف الدوله مىترسيد در صفوف سپاه او كه طوايف مختلف اسلامى ، اعم از شيعه و غير شيعه در آن بودند ، اختلاف و تعصبى پيش آيد . امير سيف الدوله حفظ ثغور اسلامى را در جوار همسايگى روميان به عهده داشت ، و خاصه كه در دمشق بود و دمشق كانون تعصبات مذهبى شديد بشمار مىآمد . از طرف ديگر مىبينيم فارابى هنگامى كه صحبت از رئيس « مدينهء فاضله » مىكند و در حدود و صفات او را معين مىكند ، اوصافى براى او مىنويسد كه آن خصوصيات در طريقهء تشيع مورد توجه است ، زيرا شروط و حدود و اوصافى كه براى رئيس مدينهء فاضله شمرده است همان اوصافى است كه امام از نظر شيعهء امامى بايد متصف بدان باشد . مثلا مىگويد : رئيس مدينهء فاضله بايد به مقتضاى طبيعت و
هامش
( 1 ) - عيون الانباء ، ج 3 ، ص 224
( 2 ) - كتاب ابن سينا ، ص 40
( 3 ) - همان كتاب ، ص 41
( 4 ) - تاريخ الفلسفة فى الاسلام ، ص 197 - 198
( 5 ) - همان كتاب ، ص 198