فارابى مىگويد : كسى كه از اين راه مىخواهد پى به خالق ببرد ، در معرض آنست كه مطلب بر او مشتبه شود و به معرفت خالق نرسد ، يا نتواند به خوبى حقيقت را بشناسد زيرا حواس ظاهرهء انسانى گاهى فريب مىخورند .
2 - طريقهء حكماى الهى است و اين طريقه به نظر حكما بيشتر از روش اول مورد وثوق و اعتماد است ، و اين طريقه را فارابى بر ساير طرق خداشناسى ترجيح مىداد . و برگشت اين دليل به قبول « عالم هستى محض » است ، به اين معنى اگر وجود را ، من حيث الوجود ، مورد نظر قرار دهيم دو صورت بيشتر نخواهيم يافت ، يا آن را واجب مىبينيم يعنى فرض عدمش محال است ، يا آن را ممكن مىيابيم ، يعنى فرض عدمش الزاما محال نيست ، و اين ممكن كه وجود او از ذات خودش نيست وجود و عدمش يكسان به نظر مىآيد و ناچار وجود و پيدا شدنش به وسيلهء امر ديگر خواهد بود ، ولى ممكن نيست كه سلسلهء علل و معلولها تا بىنهايت ادامه يابد زيرا در آن صورت ممكنى پيدا نمىشد ، پس بالاخره بايد به چيزى منتهى شود كه ذاتا واجب الوجود باشد ، و آن همان « مبدأ اول » است كه علت همهء ممكنات است . « 1 » اين راه در نظر حكماى الهى طريقهاى است محكمتر از طريقهء اول ، زيرا به عقل و نظر عقل دربارهء وجود مستند نيست ، چنان كه آيهء كريمه مىفرمايد :
أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ
. « 2 »
آيا اين بس نيست پروردگارت را كه او بر هر چيزى گواه است .
طريقهء سوم - هريك از اشياء حادث يا ممكن را ماهيت و حقيقتى است ، مثل انسانيت در انسان ؛ و هريك از آنها را نيز هويت يا وجود متعين قابل اشارهاى است كه به آن وسيله از ديگر ممكنات متمايز مىشود ، و چون ماهيت داخل در هويت نيست ، و هويت هم داخل در ماهيت نخواهد بود ( يعنى مغاير هم هستند ) ، و از طرفى وجود متعين ناشى از ماهيت ذات خود نيست - و گرنه هيچگاه ممكن ، ممكن نبود - پس ناچار بايد وجود در هر چيزى كه وجود متعين يا هويتش مغاير ماهيتش باشد ، معلول غير خود باشد ، و چون تسلسل عليت و معلوليت محال است ، پس ناچار به نخستين مبدا كه ماهيتش با هويتش مغايرت ندارد منتهى خواهد شد يعنى ناچار بايد منتهى به موجودى شود كه واجب الوجود بالذات باشد . « 3 » اين بود
هامش
( 1 ) - به عبارت سادهتر بايد گفت هر موجودى البتّه سبب و علتى براى وجود خود لازم دارد ، آن علت هم البتّه علتى دارد و اين سلسله علتها و معلولها بالاخره بايد به علتى برسد كه علت وجوديش در ذات خودش بوده و علت وجودى خارج از خود نداشته باشد و گرنه تسلسل پيش مىآيد و آن محال است . بنابراين بايد موجودات قبل از آن علت اخير را ممكن ، و علت اخير را واجب الوجود دانست . - م .
( 2 ) - سورهء فصلت ، ذيل آيهء 53
( 3 ) - تاريخ الفلسفة فى الاسلام ، ص 194 - 195