اهالى بلخ بود و به گردش و سياحت در شهرها مىپرداخت ، مردى بود كه به فلسفه و علوم قديم معرفت كامل داشت . . . » « 1 »
اين توصيف او بهطور كامل بر ابو زيد بلخى منطبق است ، زيرا او براى يافتن امام به عراق آمد و ده سال در عراق ماند و چنان كه مىنمايد رازى ارتباط محكمى با او داشت زيرا در فهرست آثار رازى به مقالهاى برمىخوريم كه در آن علت و سبب عارض شدن زكام بر ابو زيد بلخى را ، در فصل بهار و به علت استشمام گل در آن ، عنوان كرده و آن را مورد بحث قرار داده است . البتّه طبيعى است كه شاگرد تحت تأثير آراء استاد خود قرار گيرد و عقيدهء او را بپذيرد .
در رسالهء برء الساعه رازى كه ابن طاوس متوفى به سال 664 هجرى در كتاب خود الامان آن را نقل كرده است ، مىبينيم كه رازى در ابتدا و انتهاى رسالهء مزبور ، از روش معروف شيعيان پيروى كرده و اول رسالهء مذكور را با اين عبارت شروع كرده است : « الحمد للّه كما هو اهله و مستحقه و صلواته على خير خلقه محمد و آله و عترته » و آن را به اين عبارت « . . . و الحمد للّه ربّ العالمين و صلواته على سيد المرسلين محمد النبى و آله . . . » . « 2 » به پايان رسانده است . البتّه تعبيراتى از اين قبيل از خصايص نويسندگان شيعه است و معمولا عباراتى از اين قبيل را از ديگران نشنيده و جز در آثار شيعه نديدهايم .
بعلاوه تهرانى ، رازى را از مؤلفان شيعه دانسته و در كتاب الذريعة نام كتابهاى او را آورده است . آنچه اين مطلب را تأكيد مىكند اين است كه رازى با بزرگان و رجال و شخصيتهاى شيعه وابستگى محكمى داشت . مثلا با صاحب ديلم ابو محمد اطروش شيعى معروف به الناصر الكبير و ناصر الحق متوفى به سال 304 كه نسبش به امير المؤمنين على ( ع ) مىرسد ، ارتباط و اتصال داشت و براى او كتابى در حكمت نوشت كه در فهرست مؤلفات رازى به نام كتاب الى الداعى الاطروش فى الحكمة آمده است . همچنين با مسعودى مورخ مشهور كه از رجال شيعه بود ، دوستى داشت و در فهرست مؤلفات رازى رسالهاى است بنام كلام جرى بينه و بين المسعودى فى حدوث العالم . آمده است ارتباط و وابستگى او با پادشاهان شيعهمذهب بويهى نيز بسيار واضح است و همين ارتباط عادتا از طريق علايق مذهبى بوده است ، مخصوصا نامهء او به اطروش در حكمت مؤيد اين نكته است .
موقعيت رازى
رازى يكى از پايهگذاران تمدن اسلامى و از اركان بسيار مستحكم آن و نيز كسى بود كه
هامش
( 1 ) - فهرست النديم ، ص 416
( 2 ) - - كتاب الامان ، صص 144 و 151 ، چاپ نجف مطبعهء حيدرى ، سال 1270 ه / 1951 م .