تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فلاسفة الشيعة حياتهم وآراؤهم ( فلاسفهء شيعه ) ( فارسي ) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢
است ، همين شخص يعنى حربى حميرى باشد . . . . جابر در دربار هارون الرشيد با احترامى زياد روبرو شد و با برمكيان سخت وابستگى يافت خاصه با يحيى بن خالد برمكى كه در رساله‌هاى خود از او نام مىبرد . جلدكى براى ما نقل مىكند كه جابر به توسط جعفر برمكى با هارون الرشيد ارتباط پيدا كرد و كتابى به نام البلسم نوشت . . . و به واسطهء جابر كتابهاى بسيارى به قصد ترجمه از آستانه به بغداد آورده شد همان‌طورىكه ربع قرن پيش از آن هم به توسط خالد بن يزيد چنين كارى شده بود . . . » هولميارد تحقيقات خود را به اين گفتار پايان مىدهد : « جابر شاگرد و دوست امام جعفر صادق بود و در وجود امام خود شخصيت فوق‌العاده‌اى همراه با همكارى و پيشوايى توأم با امانت ديده بود به طورى كه نمىتوانست از او بىنياز بماند . جابر كوشش مىكرد تا با راهنمايى استاد خود دانش شيمى را از قيد افسانه‌هاى كهن دوران اسكندريه آزاد كند و در اين راه تا حد زيادى به مقصود خود رسيد و قرين موفقيت گرديد ازاين‌رو بايد نام جابر را هميشه با نام بزرگان اين فن مثل بويل ، پريستلى و لاووازيه و ديگر سرشناسان مشهور « 1 » مقارن دانست . » دكتر هاشمى مىگويد : « در مصادر تاريخى آمده است كه جابر در طوس ، از توابع خراسان ، به دنيا آمد ولى پدرش عرب و از قبيلهء « يزد » ( ظاهرا ازد ) و مادرش نيز عرب بوده است . « 2 » برتيلو به‌طور قاطع مىگويد : « جابر روابط نيكويى با برمكيان داشت و نيز مىافزايد كه ظاهرا علاقهء جابر به برامكه بيشتر از علاقهء او به رشيد خليفهء عباسى بود چون برمكيان شخصا علاقهء زيادى به علم شيمى داشتند و در آن كار مىكردند و با بررسى هرچه تمام‌تر به مطالعهء آن مىپرداختند . » جابر خود در كتاب الخواطر خويش بسيارى از محاورات و مذاكراتى را كه بين او و برمكيان در مشكلات اين علم اتفاق افتاده بود نقل كرده است . جابر در دانش پزشكى و راههاى معالجه نيز سهم بزرگى داشته است زيرا در آن عهد شايع بود كه دانستن و فراگرفتن علم شيمى بايد مقرون به عمل در فن پزشكى باشد . سپس برتيلو از كتاب نهاية المطلب جلدكى نقل مىكند كه « جابر بن حيان چند بار ، از مرگ نجات يافت همچنان‌كه از آزار و توهين مردم جاهل به خاطر شايستگى و پايگاه خود ،
هامش
( 1 ) - از كتاب ملهم الكيمياء ، ص 33 و ص 42 خلاصه شده است . ( 2 ) - همان كتاب ، ص 54