از فلسفهء فارابى است كه مربوط به خواص و نزديك به فهم آنان است .
به علاوه فلسفهء ابن سينا تنها قسمت بارز دانش او نيست چون جنبهء پزشكى ابن سينا مايهء شهرت عظيم او شده و بر ديگر جهات فرهنگى او غلبه كرده است و همين اشتهار به پزشكى سبب شد كه جنبهء فلسفى او نيز مورد توجه و بررسى قرار گيرد ولى فارابى از اين مزيت برخوردار نبود .
سبب چهارم اين است كه فلسفهء فارابى ، به علت آنكه بيشتر كتابهاى او گم شده ، به خوبى شناخته نشده است و آنچه از كتابهاى او به جاى مانده و به چاپ رسيده است نمايندهء افكار او بهطور كامل نيست ، به عكس ابن سينا كه كتابهاى اصلى و اساسى او مثل شفا و نجات و اشارات و غيره بهطور كامل باقى مانده و مىتوان آراء و نظريات او را بهطور تام و كامل در آنها ديد و بررسى كرد .
سبب پنجم اين است كه ابن سينا از زندگانى مرفهى برخوردار و به قضاياى سياسى نيز مشغول و سرگرم بود ، چنان كه گاهى به مقام وزارت مىرسيد و همين امر خود به شهرت او كمك كرد ، برعكس فارابى كه زندگانى دور از مردم و فقيرانهاى داشت .
با تمام اين مراتب ، فلسفهء فارابى در نظر متفكران عميقتر و اصالت فكرى او بيشتر است . يكى از فلاسفه گفته است كه : « فقط فارابى فيلسوف بود و از تمام فلاسفهء اسلام داناتر ، و مردى محقق و آگاه بود . » « 1 »
بههرحال ، فلسفهء ابن سينا چندان اختلافى با فلسفهء فارابى ندارد مگر در خصوصيات فكرى هريك از آنها ، اگر چه ابن سينا مطالب خود را بهتر تنظيم كرده و بيانات او روشن است و چه بسا جنبهء اشراق و تصوف در فلسفهء ابن سينا بيشتر از فلسفهء فارابى خودنمايى مىكند . البتّه بايد دو مسئلهء صدور و معرفت اشراقى را كه فارابى بدان معتقد است استثناء كنيم . اين مطالب را ابن سينا در آخر كتاب اشارات ، همچنين در كتاب الحكمة المشرقية آورده است . اما به نظر مىرسد كه صوفيگرى و اشراقجويى ابن سينا فقط جنبهء علمى و نظرى داشته است و روش شخصى و افراط او در لذات و شهوات ، بر اين امر دلالت آشكار دارد .
يكى از آراء ابن سينا عقيدهء او دربارهء « نفس » است كه مىگويد نفس جوهرى است قائم به ذات و مستقل از بدن و مغاير با آن . اين رأى او مخالف با رأى ارسطوست كه مىگويد نفس هيچگاه از جسم مفارقت نمىكند و نفس صورتى از جسم است به اين معنى كه به وجود جسم موجود و با فناى آن فانى مىشود و هيچگاه از جسم جدا نمىگردد . نفس مبدا و اساس اعمال و وظايف حياتى جسم از قبيل تغذيه و نشو و نما و توليد مثل و
هامش
( 1 ) - - مقدمهء تاريخ الفلسفة الاسلامية ، ص 21