تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فلاسفة الشيعة حياتهم وآراؤهم ( فلاسفهء شيعه ) ( فارسي ) — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩
بلكه به اضافه برخى معتقدند كه مطالب كتاب شفاى ابن سينا از كتاب التعليم الثانى فارابى گرفته شده است و خاطرنشان مىكنند كه ابن سينا با آنكه كتاب ماوراءالطبيعهء ارسطو را چهل مرتبه خوانده بود بازهم مطالب آن را نفهميده بود و از فهميدن آن مأيوس شد تا آنكه به كتاب فارابى در شرح مقاصد و اغراض ارسطو دست‌يافت و با مطالعهء اين كتاب بود كه درهاى بستهء دانش به روى او گشوده شد و شادمانش كرد و مبالغى هم به اين مناسبت به فقرا صدقه داد . « 1 » شايد عامل مهمى كه سبب انتشار فلسفهء ابن سينا ، خاصه در شرق شد به عكس فلسفهء فارابى ، در اسلوب بيان اين دو فيلسوف باشد . چون فارابى ، آن‌طور كه به نظر مىرسد ، مقاصد خود را در تأليفاتش به‌طور روشن و واضح نمىنوشت و مطالب او در بسيارى از موارد مبهم ، و توضيح مطلب و فهم آن برعهدهء خوانندهء باهوش بود و اصولا از تغييرات و بيانات روشن خوددارى مىكرد ولى ابن سينا برعكس فارابى با تعبيراتى نسبتا واضح و روشن مطالب را بيان كرده است . شايد سبب ديگر آن در نوع مكتب فلسفى هريك باشد ، زيرا فارابى مقيد به فلسفهء ارسطو و دلبسته به افكار يونانيان بود به حدى كه غالب تأليفات او شرح و حاشيه و تفسير كتابهاى ارسطو و ديگر فلاسفهء يونان است ولى ابن سينا ، به عكس فارابى ، آنچه از افكار يونانيان را مطابق نظر و سليقهء خود مىيافت فرامىگرفت و مىپذيرفت و افكار حكماى يونان بر افكار ابن سينا نفوذ بىقيد و شرطى نداشت ، گويى فارابى وظيفه‌اش شرح و تفسير كتب يونانى بود كه آن را به خوبى انجام داد و ابن سينا از آنجا كه فارابى به پايان رسانده بود آغاز كرد و وظيفه‌اش اين بود كه آنچه از آراء فلاسفهء يونان با مذاق او سازگار بود بگيرد . ابن رشد در حق او گفته است « در كتاب شفاء مطالبى است كه از ارسطو به ما نرسيده است و تنها ابن سينا از ميان فلاسفه بر آن عقيده رفته و با اصول فلسفهء يونان به مخالفت برخاسته است . » « 2 » عامل سومى كه با نحوهء فلسفهء هريك ارتباط دارد اين است كه فلسفهء فارابى فلسفهء محض بود چنان كه او خود نيز فيلسوفى به تمام معنى بود و تمام توجهش به انديشيدن و غور در افكار فلسفى معطوف بود و از هر چيز ديگر ، جز تفكر ، كناره‌گيرى مىكرد . ولى ابن سينا ، چنان كه مىگويند ، از شرحهاى سطحى كه ثاسيطيوس بر كتابهاى ارسطو نوشته بود استفاده مىكرد و از هر فرهنگى كه به آن برمىخورد خوشه‌چينى مىكرد ، ازاين‌رو فلسفهء او يك نوع فلسفهء همگانى است يعنى به روح و فهم جمهور و غالب مردم نزديك‌تر
هامش
( 1 ) - - كتاب تاريخ الفلسفة فى الاسلام ، پابرگ ص 248 ( 2 ) - - كتاب الفارابيان ، ص 28