تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات ايران از دوران باستان تا قاجاريه ( فارسى ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣
سخن راند فريدريش فايت ( 1908 ) است و پس از او شدر ( 1942 ) ، با بيانى قاطع‌تر ، همين‌گونه اظهارنظر كرد . لسكو ( 1944 ) 87 نيز به چنين نتيجه و استنباطى رسيد : « اگر تنها به معناى منطقى متن توجه گردد ، ملاحظه مىشود كه بيش‌تر اشعار به شيوهء قابل تحسينى تركيب يافته است . همهء اجزاى كلام او چنان با زبردستى به‌هم پيوسته است كه نظير آن به ندرت ديده مىشود . . . در هر غزل حافظ ، انديشه‌اى وجود دارد كه معانى عاشقانه و عرفانى و مىپرستى را در سراسر آن به يك جهت هدايت مىكند و آن انديشه را مىتوان شامل هريك از ابيات آن غزل ساخت . اشكالاتى كه در يافتن اين انديشهء حاكم بر اشعار پيش مىآيد هميشه به علت آن است كه ترتيب ابيات ، بر اثر سهل‌انگارى نسخه‌بردار ، به‌هم خورده و يا آن‌كه ، در تعبير و تفسير شعر ، خطايى دست داده است . » به راستى ، تحولى قاطع‌تر از اين در نظريات و طرز قضاوت دربارهء يك شاعر متصور نيست . اربرى 88 نيز از پيوستگى ابيات غزل حافظ دفاع مىكند ، ولى به نحوى غير از لسكو . از نظر او ، غزل حافظ يك واحد هنرى مركب از مضامين مأثور است و از لحاظ لفظ و آهنگ كلمات قرينهء كاشىكارىها يا صورتگرىهاى ايرانى . سعدى وحدت مضمون را در غزل به بالاترين درجهء تكامل مىرساند ، درصورتىكه حافظ دو مضمون و بيش‌تر از آن به كار مىبرد ، ولى مضامين را همواره از مأثورات برمىگيرد . در سنين جوانى به شدت از سعدى متأثر است و هنوز از نظريات فلسفى بعدى وى اثرى مشهود نيست ، در دنياى واقعيات مىزيد و از عشق و باده استعارات صوفيانه اراده نمىكند . اگر مىبينيم حافظ به هنگام بلوغ فكرى خود را از قيد وحدت مضمون آزاد مىسازد ، معنايش صرفا گسستن از سنت است و به هيچ وجه مقصودش از بين بردن وحدت هنرى منظومه نيست ، بلكه كاملا برعكس است : مضامين متضاد را با يكديگر تركيب مىكند و از آن « مضامين نمونه‌اى » مىآفريند ، و بسان هم‌پيمانى وفادار ، دوشادوش استادان صورتگر و كاشىكار ايرانى گام برمىدارد . فلسفه‌اش مبتنى بر « گذشت از عقل مشترك » است : نمىدانيم ، نخواهيم دانست . « 1 » حوادث به وى آموخت كه
هامش
( 1 ) . مؤلف عبارت لاتينىingorabimusوignoramusرا آورده است كهEmile du Bois - Reymond( متولد و متوفى در برلين 96 - 1818 ) دانشمند و استاد فيزيولوژى آن را علم ساخت . وى سخن‌رانى خود را كه به سال 1872 در ليپزيگ « دربارهء مرزهاى شناخت طبيعت » ايراد كرد با عبارات زير پايان داد : در زمينهء معماى جهان مادى محقق علوم طبيعى از مدت‌ها پيش عادت كرده است كهIgnoramus( نمىدانيم ) خود را بر زبان جارى سازد ، ولى باتوجه به موفقيت‌هايى كه در اين راه داشته در دل اميدوار است كه بر آنچه حالا نمىداند روزى آگاهى حاصل كند . اما در جواب اين معما كه ماده و -