تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات ايران از دوران باستان تا قاجاريه ( فارسى ) — صفحة 378

مساهمون:

ص٣٧٨
مىدهد كه شاعر در طول زندگى زمينى خود در طلب آن است . راهى سرشار از رنج‌ها و شادىها كه اين شور و شوق پيش پاى او مىنهد و طريقتى كه در ديوان از آن صحبت مىشود تنها راهى است كه به صفوت و صفا منتهى مىگردد ، و در انتهاى آن ، مسلما ، مىتوان به رحمت ايزدى دست يافت . تمامى عرفان حافظ همين است و بس . تاروپود عرفان وى عشق است و شراب و اصطلاحاتى كه به يارى آن انديشهء خود را بيان مىدارد » ( لسكو ) 78 . و در آن ، يك وجه امتياز ديگر حافظ نهفته است . مع ذلك ، نمىتوان منكر شد كه بعضى از غزليات صرفا روح عرفانى دارد و اين يك هماهنگى است كه حافظ نسبت به اسلوب متداول عصر ابراز مىدارد و جولانى در عرصهء اين انديشه كه فقط « امروز » را غنيمت مىداند و « فردايى » نمىشناسد ، چون محل اعتناى او نيست . لسكو 79 چند سلسله منظومات را كه ، از يك سو ، به موازات تغييرات حاصل در حيات سياسى و يا همراه با رجال سياسى پيش مىرود ، و از سوى ديگر ، با موضوعات شخصى ارتباط دارد از بقيه تفكيك مىكند . از اين قبيل است « شاعر از نظر افتاده » « 1 » و « دردانه » ، يعنى معشوق « 2 » يا معشوقه ، كه اين سلسلهء دومى بخشى از يك رديف بزرگ‌تر غزل‌ها ، يعنى « معشوق ( يا معشوقهء ) سفركرده » « 3 » ، را تشكيل مىدهد . اين دو دستهء اخير ، بر خلاف ديگر دسته‌ها ، هنوز
هامش
( 1 ) .تو همچو صبحى و من شمع خلوت سحرم * تبسمى كن و جان بين كه چون همىسپرم چنين كه در دل من داغ زلف سركش تست * بنفشه‌زار شود تربتم چو درگذرم بر آستان مرادت گشاده‌ام در چشم * كه يك نظر فكنى خود فكندى از نظرمغزل 330 ( 2 ) .من نه آن رندم كه ترك شاهد و ساغر كنم * محتسب داند كه من اين كارها كم‌تر كنم من كه عيب توبه‌كاران كرده باشم بارها * توبه از مى وقت گل ديوانه باشم گر كنم عشق دردانه‌ست و من غواص و دريا ميكده * سر فروبردم در آن‌جا تا كجا سر بركنمغزل 346 چنان‌كه برمىآيد ، مؤلف در تفسير اين غزل دچار اشتباه بوده است . ( 3 ) . من‌جمله دو غزل زير :آن يار كزو خانهء ما جاى پرى بود * سر تا قدمش چون پرى از عيب برى بود دل گفت فروكش كنم اين شهر به بويش * بيچاره ندانست كه يارش سفرى بود از چنگ منش اختر بدمهر به در برد * آرى چه كنم دولت دور قمرى بود خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرين * افسون كه آن گنج روان ره‌گذرى بودغزل 216ديدم به خواب دوش كه ماهى برآمدى * كز عكس روى او شب هجران سرآمدى-