ديگرى براى توضيح و تفسير آن نتيجهاى حاصل نگردد . تفسيرهاى مجازى كه شارحان مىآورند و مخصوصا شروحى كه فرهنگوار در برابر هريك از اصطلاحات اشعار عشقى يك مفهوم عرفانى و كلامى مىگذارند بر چهرهء شاعر پردهء ضخيمى مىافكند و سيماى واقعى وى را براى هميشه محو مىسازد و اين معنى بالاخص در مواردى صادق است كه خصوصيات و هيجانات زندگى شخصى شاعر به نحوى در سخنانش منعكس مىشود » . محمد بهار 76 گام از اين فراتر نهاده است . از نظر او ، باتوجه به روىدادهاى تكاندهندهء سياسى ، سعدى و حافظ در چند غزل آشكارا فرياد مىدارند كه شراب و معشوق و محتسب صرفا مفهوم سياسى دارد . « 1 » براگينسكى 77 از اين هم فراتر رفته از اشعار حافظ مستقيما دهشت و وحشت روزگار را احساس مىكند . بهار مىگويد البته بسيارى از غزلهاى حافظ مستلزم تفسير تحت اللفظى است و به هيچوجه نمىتوان تعبيرات عرفانى براى آنها قائل شد . بايد در هر مورد به حكم قرائن جداگانه قضاوت كرد . فقط ابيات عارفانه به آسانى قابل تشخيص است ، ولى تعداد آنها ، چنانكه پيداست ، خيلى زياد نيست . زندگى پر از ناز و نعمتى كه حافظ از به دو شروع فعاليت ادبى خود در دربار ابو اسحق اينجو داشت به وى مجال توجه به عرفان را نمىداد و اگر مىبينيم بعدها ، خواه فقط با استعمال استعارات خاص تصوف و يا بيان تمامى انديشههاى اين طريقت ، به معانى عرفانى مىپردازد ، از اينروست كه مىخواهد بر سراسر اشعار خود صبغهء عرفانى بدهد و در پناه امكان تعبير و مجاز طبق موازين اين طريقت از نكوهشى كه بر اثر تناقضات و سخنان كفرآميز خود مستوجب آن مىشود فرار كند . در نيمهء اول دوران سلطنت شاه شجاع ، لحنهاى عارفانه در اشعار حافظ نادر است و فقط ، پس از آنكه بر او خشم مىكنند ، شمار اينها فزونى مىگيرد ، ولى در آنجا هم استعارات عرفانى بيشتر حكم صنايع بديعى را دارد تا عرفان واقعى . چنانچه ممدوح رغبتى به عرفان نشان بدهد ، وى مىكوشد كه از همين راه به دو تقرب جويد . به عنوان مثال ، در اين مورد مىتوان از جلال الدين تورانشاه ( 86 - 766 ه ) وزير اعظم شاه شجاع نام برد . « 2 » « بدين ترتيب حافظ همچنان كه به شراب روحانيت مىبخشد ، عشق را نيز از ديدگاه روحانى مىبيند و در هر دوى آنها چيزى بيش از يك فراموشى گذرا يا لرزش تن مىجويد . شراب در او همچون يك برانگيزندهء اخلاقى اثر مىگذارد و چنان شورى روانى در او ايجاد مىكند كه ، براى مدتى كوتاه ، امكان بر كنار زدن پردهء واقعيات نهانى را به دو مىبخشد . و عشق ، به هر صورتى كه باشد و تقريبا در ذات خود ، همان آرمانى را تشكيل
هامش
( 1 ) . - پانويس 1 ، ص 356 .
( 2 ) . ( - غزلهاى 343 - 356 - 481 - 484 و 488 ) .