دربار تقرب داشت ، و از آن بالاتر ، به دوستى شاه شجاع مفتخر بود كه خود نيز شعر مىسرود و حتى گاهى نامههاى سياسى خود را نيز به نظم مىكشيد 68 . بدين ترتيب ، يك چند در كنف حمايت دربار غنود و عنايات شاهانه را با مدايح خود جبران مىكرد و چنانچه بشخصه تلون مزاج مخدومان نديده و طعم بىثباتى مراحم آنان نچشيده بود ، موجبى نمىداشت كه بخت خود را در جايى ديگر بيازمايد . اكثر تذكرهها متفقاند كه حافظ مدتى مورد بىمهرى بود ؛ ولى ، چنانكه از خود ديوان استنباط مىشود ، حقيقت امر به مراتب بدتر از آن است كه در افواه شايع است . مقارن سال 770 ه ، روحانيان و همدستانشان موفق شدند كه شاه شجاع را بر ضد او برانگيزند تا بر او خشم كرد و از حضور در دربار ممنوعش ساخت . حافظ نازپرورده در غزلهاى بسيار از بدسگالى سرنوشت ناليده تقاضاى لطف و اصلاح ذات البين كرده « 1 » ، ولى در هيچيك از آنها به بيان علت اصلى سقوط خود نمىپردازد . اين سرشكستگى ، بر خلاف آنچه تذكرهها آوردهاند ، موقتى نبوده ، بلكه دوام يافت ، زيرا با وجود آنكه گاهبهگاه تقربى زودگذر دست مىداد ، وى ديگر مقام ممتاز گذشتهء خود را به دست نياورد و سفرى هم كه ، به حكايت ديوانش ، به اصفهان و سپس ، حوالى 5 - 744 ه ، به يزد كرده دليل بر آن است كه وضعش در شيراز تحملناپذير گشته بود و چون در سفر هم ترضيهء خاطرى نيافت - خست امير يزد اصولا ضربالمثل بوده - به شيراز بازگشت و با توسل به حاميان دور و نزديك دگربار به الحاح پرداخت . اين ماجرا اصل قضيهاى است كه تحريف شده و بهصورت اين روايت درآمده است كه حتى دلنوازترين دعوتهاى اميرهاى بيگانه نتوانست او را به ترك زادگاه نازنين خود و آب ركنآباد و مصلاى دلانگيز آن با نسيم خنكش برانگيزد . بنابراين روايت شاعر فقط يك بار رخت سفر بسته ، ولى فورا بازگشته است . البته انكارپذير نيست كه در خلال اين احوال غزلهاى حافظ به همهء سرزمينهاى فرهنگ ايرانى راه يافته بود . فعلا ، هنوز ، از ديوان نمىتوان دريافت كه پس از بازگشت از يزد روابطش با شاه شجاع چه كيفيتى داشته است .
شاعر در دوران جانشين وى ، زين العابدين ( 9 - 786 ه ) ، و همچنين در عهد شاه يحيى ( 90 - 789 ه ) گوشهنشين بود . فقط در عهد شاه شجاع الدين منصور ( 5 - 790 ه ) ، يعنى اندكى پيش از مرگ خود ، جاه و مقام گذشته را كه به شدت مشتاقش بود بازيافت و اين بازپسين روىداد زندگى او بود كه ، به رغم آن دوران پرآشوب ، شامل ماجراهاى زيادى نبود .
هامش
( 1 ) . شايد گوياترين آنها اين غزل باشد :خوش كرد ياورى فلكت روز داورى * تا شكر چون كنى و چه شكرانه آورى
يك حرف صوفيانه بگويم اجازتست * اى نور ديده صلح به از جنگ و داورىغزل 451