تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات ايران از دوران باستان تا قاجاريه ( فارسى ) — صفحة 373

مساهمون:

ص٣٧٣
اصفهان ، و يا با همسايگانش داشت . يك بار ، اوضاع چنان دگرگون شد كه وى به ناچار چندگاهى شيراز را ترك گفت ( 7 - 765 ه ) . شاه شجاع ، كه در آغاز مردى آزادمنش بود ، هرچند پيروزمندانه و سلاح به دست از تبعيد بازگشت ، سرانجام مقهور روحانيان شد و به نفوذ آنان در حكومت گردن نهاد . پس از او ، در اندك مدتى ، سه امير ، يكى بعد از ديگرى ، زمام‌دار شدند تا اين‌كه تيمور در امور آنان دخالت كرد . وى دو نوبت به فارس و اطراف و اكناف آن تاخت ، همه‌جا تخم دهشت و وحشت كاشت و آل مظفر را در شيراز و همهء نقاط ديگر برانداخت . بديهى است كه دورانى چنين پرآشوب خواه ناخواه بر زندگى حافظ سايه مىافكند و واقعا بسى شگفت مىنمود ، چنانچه شاعر ، كه به حكم روابطش با دربار از نزديك با اين حوادث روبه‌رو بود ، در ديوان خود بدان اشاره نمىكرد و اشعارش از آن متأثر نمىبود . « 1 » چنان كه خواهيم ديد ، عكس‌العمل‌هاى شاعرانه محدود به چند مورد كه در روايات آمده نيست ، بلكه بازتاب آن سراسر ديوان را فراگرفته است . شاعر در محيط بافرهنگ شيراز امكان تحصيلاتى شايسته يافت . راهى كه حافظ در نتيجهء اين تأديب و تهذيب در آن گام نهاد از لقب و ، درعين‌حال ، تخلص او « حافظ » ( آن‌كه قران را حفظ دارد ) مستفاد مىشود ، و بيش از آن ، از اين خبر كه وى كتاب‌هاى علمى منثورى به عربى نوشته ، معلوم مىگردد . ( جزئى از آن حتى به خط خودش به دست مانده ) 65 . از روى يك نسخهء خمسهء امير خسرو ، كه حافظ به دست خود استنساخ كرده و در تاشكند موجود است ، مىتوان صحت يك خبر بعدى را مبنى بر اين كه وى در تنگ‌دستى نشوونما كرده استنباط كرد 66 . ويكنس 67 از تجزيه و تحليل بسيار دقيق يك غزل ، كه بر مبناى « نظريهء تمركز » كه خود ابداع كرده « 2 » انجام داده است ، بدين نتيجه رسيده كه حافظ تركى هم مىدانسته ( بىشك اين زبان در دربار بيگانه نبوده ، مخصوصا شاه شجاع فرزند شاه‌زاده خانمى ترك بود ) . اين جوان ، كه از استعدادى درخشان برخوردار بود ، بعدا استادى مدرسه پيشه كرده ، چنان‌كه اشاراتى در ديوانش نيز از آن حكايت مىكند . در
هامش
( 1 ) .دو يار زيرك و از بادهء كهن دومنى * فراغتى و كتابى و گوشهء چمنى . . . ببين در آينهء جام نقش‌بندى غيب * كه كس به ياد ندارد چنين عجب ز منى از اين سموم كه بر طرف بوستان بگذشت * عجب كه بوى گلى هست و رنگ نسترنى به صبر كوش تو اى دل كه حق رها نكند * چنين عزيز نگينى به دست اهرمنى مزاج دهر تبه شد درين بلا حافظ * كجاست فكر حكيمى و راى برهمنىغزل 477 ( 2 ) . - ص 384 و بعد .