از آن حافظ نيست . بنا به مشهور ، اوحدى تخلص خود را مديون پيرش ، شيخ ابو حامد اوحد الدين كرمانى ( وفات : 697 ه ) ، مؤلف مثنوى مصباح الارواح 22 است . اين كتاب شرح تمثيلى يك مسافرت زيارتى به شهرهاى ناشناختهء تخيلى است كه در بعضى موارد شباهت عجيبى به كمدى الهى دانته دارد ، ولى البته اين شباهت صرفا از لحاظ مبناى مشترك آنهاست 23 . اوحدى كرمانى در مظان ارتداد بود كه بىگمان در مورد شاگرد مهمترين منادى وحدت وجود ، يعنى محيى الدين بن عربى اسپانيايى مغربى ( وفات : 638 ه / 1240 م ) ، امرى شگفت نيست . وى نظريهء نيل انسان را به مرتبهء ربوبيت بيان كرده 24 يا « همراه با احمد غزالى و عراقى جزء آن دسته از صوفيان است كه تجليل از زيبايىهاى آسمانى را در تكريم زيبايىهاى زمينى مىدانستند » 25 .
فخر الدين ابراهيم عراقى همدانى ( وفات : 688 ه ) يكسره محو در حال خلسه و جذبه بود .
روحى بود تشنهء شناخت درجات عالى عرفان و از اينرو لا ينقطع ، از هند تا حجاز ، در پى مشايخ قدسى مرتبت روان . در جلسات درس شيخ صدر الدين ، در قونيه ، راجع به كتاب مشهور فصوص الحكم ، تأليف عرب اهل وجد و حال ، محيى الدين عربى ، كه هماكنون ذكرش رفت ، حاضر مىشد و تحت تأثير شديد آن مهمترين اثر خود لمعات را به نثرى آميخته با ابيات عربى و فارسى نگاشت . اين كتاب مفصل نيست ، لكن حاوى معانى عميق است و واقعا ارزش ادبى دارد . بين تفسيرهاى مختلفى كه بر اين كتاب نوشته شده اشعهء لمعات جامى از سال 886 ه بيش از همه شهرت يافته است . « اقوال نظرى عراقى راجع به عشق عرفانى مخصوصا از اين لحاظ حائز اهميت است كه ما از روى زندگىنامهاى كه از او به دست مانده اطلاعات دقيقى دربارهء حيات عشقى و عرفانىاش به دست مىآوريم و اين كيفيت در مورد يك شاعر ايرانى امرى نادر است » 26 . ديوان عراقى و كتاب دلانگيز عشاقنامه يا ده فصل ( يك مثنوى است كه غزلهايى در آن تضمين شده است ) در بيان همين موضوعهاى عشقى عرفانى است . اينكه در آثار همهء شخصيتهاى يك دورهء معين همواره يك تفكر شديد صوفيانه و يك بىخودى عرفانى تجلى مىكند ، در واقع ، با انحطاط عمومى اجتماعى آن دوره مرتبط است و اين امر ، در واقع ، تا اندازهاى ، نوعا ، حاكى از « شانه خالى كردن از بار زندگى و مسئوليتهاى اجتماعى » است .
هامش
- كليات ديوان خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازى ، به تصحيح حسين پژمان ، كتابفروشى بروخيم ، تهران ، 1318 ، غزل اول در چاپ قزوينى - غنى هم آمده ( غزل 259 ) .