ديوانگان ، جارى مىسازد . « 1 » پس اين طرز فكر از ميان طبقات سادهء ملت نشئت كرده و همين نكته مرا در اين عقيده راسختر مىسازد كه اين انديشهها مايههاى عاميانه داشته و هرچند كه محتملا اين صورت كلاسيك را خيام بدانها بخشيده ، لكن مبدع آنها نبوده است . » و نيز ، همين محقق 56 ايراداتى را كه بر مغايرت لحن مثبت فلسفى خيام با شكاكيت ، از يك سو ، و با عرفان ، از سوى ديگر ، مىگيرند رد مىكند . در يكى از رسالات فلسفى خود ، « عمر » ، پس از آنكه ده عقل را به پيروى كامل از استادش ، ابن سينا ، برمىشمارد ، چنين توضيح مىدهد كه بهترين راه براى شناسايى حق طريق صوفيان است . به گمان وى ، متكلمان و فيلسوفان و اسماعيليان براى شناسايى خدا به راه صواب نرفتهاند . پس عرفان و حكمت مشّاء را مىتوان بههم پيوست ، همچنان كه عرفان و ايرادگيرى به خدا و بىآزرمى نسبت به او با يكديگر سازگار است . » بنابراين ، تكيهگاه خيام محتملا اشعار عاميانه بود كه در آن معارض با نظام دنيا ، سرنوشت ، بىعدالتى و ناتوانى دين همگى از احساس بيدادگرى و اختناق سرچشمه مىگيرد .
شايد خيام خود نيز در ابراز اين اعتراضات سهيم بوده است . تشابه چشمگير خيام را با ابو على سينا در انتخاب رباعى به عنوان صورت شعرى نيز مىتوان ناشى از اين مبناى مشترك ، يعنى شعر عاميانه ، دانست . با اين همه ، نمىتوان منكر شد كه بسى از آزادانديشان با سرودن رباعياتى چند تشفى قلبى حاصل كرده اشعار خود را به نام خيام به جهان عرضه داشتهاند .
سخنان خود خيام مبين افكار يك دانشمند درمانده و نوميد است . به گفتهء بولوتنيكف ، وى يا نيرنگبازى بوده و يا فردى كه آماج تير تمسخر و كينهتوزى اطرافيان حيلهباز قرار گرفته بوده 57 . توصيفى كه اومف ، به سال 1911 ، به پيروى از كريمسكى ، از خيام و عصر او كرده ، تا به امروز ، به اعتبار خود باقى است : « رباعياتش از لحاظ صورت بىنظير و شامل معانى عميقى است كه گاه فلسفى و گاه حاكى از تمايل به كامجويى از زندگى است ، و بار ديگر ، جنبهء بدبينى دارد . وى ، به عنوان يك شكاك و فيلسوفى عارفمسلك كه در اسرار تقدير خوض مىكند ، علل آلام دنيوى را در ذات خود مىجويد و به ( او ) ، پروردگار خاموش ، بيهوده الحاح مىكند .
هامش
( 1 ) . . . . نقل است كه يك بار به ديونهستان درشد . جوانى را ديد در سلسله كشيده ، چون ماه همىتافت . شبلى را گفت : « تو را مردى روشن مىبينم . از بهر خدا سحرگاهى سخن من با او بگوى كه : از خان و مانم برآوردى و در جهانم آواره كردى و از خويش و پيوندم جدا افكندى و در غربتم انداختى و گرسنه و برهنه بگذاشتى و عقلم ببردى و در زنجير و بند گرانم كشيدى و رسواى خلقم كردى ، جز دوستى تو چه گناه دارم ؟ اگر وقت آمد دستى برنه » . چون شبلى بر در رسيد جوان آواز داد كه : « اى شيخ زنهار هيچ نگويى كه بدتر مىكند » . تذكرة الاولياء ، شيخ فريد الدين عطار نيشابورى ، چاپ دكتر محمد استعلامى ، انتشارات زوار ، تهران ، 1346 ، ص 627 .