وى به تركيببند ، كه خود نيز آن را به كار برده ، نزديك مىگردد . خاقانى به تشريع و رديفهاى طويل رغبتى دارد كه البته گاهى به سبك و معناى مورد نظر لطمه وارد مىسازد .
غزل را هم با مضامين متداول و هم به عنوان مرثيه مىسرايد . احمد آتش 40 بر آن است كه خاقانى نخستين كسى است كه در ادبيات فارسى به غزل صورت نهايى و كلاسيك آن را داد ( لكن ، به عقيدهء من ، دربارهء غزل معاصران وى ، انورى و نظامى و احيانا ديگران ، نيز مىتوان چنين گفت . )
استاد سخن و شاعرى با عقل و احساسات است كه از عالم بيرون به درون مىگرايد ؛ شخصيتى است غيرعادى ، و مجموعهء اين فضايل است كه در عرصهء ادبيات فارسى وى را در صف اول جاى مىدهد . بدين ترتيب ، خودستايىهاى مكرر وى چندان پوچ به نظر نمىرسد . « 1 » با مطالعهء اشعارش ، پى مىبريم كه يك استاد واقعى - و در اين مورد يك استاد نابغه - تا چه پايه مىتواند قصيده را به اوج اعتلا برساند . متأسفانه ، استفادهكنندگان از اين هنر منحصر و محدودند . خاقانى بر سراسر مديحهسرايى تأثيرى بىحدوحصر داشت ، لكن قلمرو نفوذش تنها محدود به اين نيست . چنين برمىآيد كه مولوى در غزلهاى بىشمارى از طرز و شيوهء نسيبها و غزلهاى خاقانى سود جسته است . از سوى ديگر ، لحن سرگشته و شيطنتآميز بعضى از اشعار خاقانى حافظ را به خاطر مىآورد 41 .
ميان شاگردان خاقانى مجير الدين بيلقانى ( بيلقان امروز ويرانهاى بيش نيست ) مقامى برجسته دارد ؛ ولى ، البته ، نه در مواردى كه كوشاست در جاى پاى استاد گام نهد . در اين صورت ، خاقانى به مخالفت برمىخيزد ، همچنان كه با حامى و پدرزن خويش ابو العلاى گنجوى كرد . او هم شاعرى مديحهسراست ، ولى شيوهء بيانش ، بر خلاف خاقانى ، غالبا طبيعىتر و سادهتر است ، به فرخى نزديك و چون منوچهرى دلنشين است . ممدوحان خود را به صلاح و نيكوكارى مىخواند ضمن قصيدههايش به دريوزگى نمىپردازد ؛ بلكه ، مقدم بر هرچيز ، جوياى نام است . در قصيدههايش مضامين عرفانى نيز وجود دارد ، ولى خيلى سطحى است و
هامش
( 1 ) .نيست اقليم سخن را بهتر از من پادشا * در جهان ملك سخن راندن مسلم شد مرا. . .خاقانيا خسان كه طريق تو مىروند * زاغند و زاغ را صفت بلبل آرزوست
بس طفل كارزوى ترازوى زر كند * نارنج از آن كند كه ترازو كند ز پوست
گيرم كه مارچوبه كند تن به شبه مار * كو زهر بهر دشمن و كو مهره بهر دوستديوان خاقانى شروانى ، به كوشش دكتر ضياء الدين سجادى ، كتابفروشى زوار ، تهران ، ص 17 و 839