عسجدى را از مردم مرو ( يا هرات ؟ وفات : 432 ه ) بايد نام برد كه او نيز ثروت فراوان يافت ؛ ولى ، از ديوانش جز 256 بيت كه در فرهنگها و تذكرهها آمده چيزى بهجاى نمانده . اشعار ابو الحسن على بن جولوغ فرخى سيستانى ( وفات : 429 ه ) 8 ، كه بهترين كس از اطرافيان محمود است ، تا به امروز ، حلاوت خود را از دست نداده . بهجاى ماندن ديوانش با متجاوز از نه هزار بيت ، كه يقينا قسمت اعظم كليات اوست و طى قرون و اعصار از گزند روزگار مصون مانده ، نشانهء محبوبيت او است . فرخى از نزد دهقانى كه خدمتش مىكرد به نزد امير چغانيان و از آنجا به غزنه رفت . در آنجا ، محمود و جانشينان او و شاهزادگان و وزيران را مدح گفت و در ازاى آن مكنت و مكانت يافت . شيوهء بيان روشن و ساده و گيرا ( فرخى موسيقىدان و رامشگرى چيرهدست بود ) و استعارات و تشبيهات دلنشين ، كه با وجود تسلط كامل شاعر بر تزيينات بديعى ( چنانكه بالاخص اشعار معروف به « قصيدهء مصنوع » گواه بر آن است ) « 1 » ز تكلف و تصنع به دور است ، آوردن سخنان حكيمانه در ميان مدايح و مقدمههاى استادانه ، همه از مختصات بارز شعر فرخى است كه آن را ، اعم از اينكه در وصف طبيعت يا گلكارى بستان يا ايوانها ، كاخها ، جشنهاى باستانى يا عشق يا شراب باشد ، ممتاز مىسازد . جاىبهجاى ، غزلى را در قصيدهها مىگنجاند و شاعران سدهء 6 ه از اين روش وى تقليد كردهاند .
معروفترين اشعار فرخى عبارت است از قصيدهء داغگاه ، كه به مناسبت نشانگذارى اسبان در برابر امير سروده و به ظاهر مقدمهء ورود وى به جرگهء شاعران است ، « 2 » و قصيدهء مفصل ديگرى كه ضمن آن لشكركشى سلطان محمود را به سومنات ( 416 ه ) توصيف مىكند . « 3 » مرثيهء وى در
هامش
( 1 ) . نمونهاى از قصيدههاى مصنوع فرخى :مى اندر گفتگو آمد پس از گفتار چنگ آمد * خم و خانه به چشم من همه تاريك و تنگ آمد
به گوش من همى از باغ بانگ ناى و چنگ آمد * كس ار مى خورد بىآواز نى بر سرش سنگ آمد
مرا بارى همه مهر از مى بيجاده رنگ آمد * زمرد را روان خواهم چو از روى پرنگ آمدديوان فرخى ، به جمع و تصحيح على عبد الرسولى ، تهران ، آبان 1311 ، ص 408 .
( 2 ) . مطلع آن اين است :چون پرند نيلگون بر روى پوشد مرغزار * پرنيان هفترنگ اندر سر آرد كوهسارتاريخ ادبيات صفا ، ج 1 ، ص 533
( 3 ) . ظاهرا اشاره به يكى از اين دو قصيده است :چنين كنند بزرگان چو كرد بايد كار * چنين نمايد شمشير خسروان آثار. . .فسانه گشت و كهن شد حديث اسكندر * سخن نو آر كه نو را حلاوتى است دگر. . .