تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات ايران از دوران باستان تا قاجاريه ( فارسى ) — صفحة 231

مساهمون:

ص٢٣١
مىپردازد . فردوسى اين عنصر بيگانه را هم كه ابتدا دشمن است ، به پيروى از كاليستنس دروغين « 1 » ، با سيمايى دوستانه‌تر جلوه‌گر مىسازد و حال آن‌كه اين خداىنامهء هواخواه ساسانيان از اشكانيان ، جز نام‌هاى آنان ، ذكرى به ميان نمىآورد . فردوسى از دولت يونانى باكترا اطلاعى ندارد و روزگار اشكانيان را ، به عنوان يك دورهء هرج‌ومرج ، طى چند ده بيت ، خلاصه مىكند . پس از آن ، طى 28 فصل ، به شرح عهد ساسانيان مىپردازد . اين فصول ، در عين اين‌كه عارى از دقايق تاريخى نيست ، آكنده از افسانه‌هاى عاميانه است . بنابراين ، عقيدهء پاره‌اى از منتقدان مبنى بر اين‌كه اين بخش از كتاب فقط مشتمل بر ذكر روىدادهاى تاريخى به شعر بوده ، از اين‌رو ، ارزش چندانى ندارد و درست نيست . سخنان و نامه‌هاى پادشاهان و بزرگان آميخته با نصايح و حكم است و اين نوع خاصى از آثار ادبى است كه در ادبيات فارسى كهن نيز مطلوب بوده و در صدر اسلام به ادبيات عرب راه يافت . اين گفته‌ها ، كه بىشك قسمتى از آن در مآخذ شاهنامه نيز آمده ، متناوبا جايگزين شرح روىدادهاى تاريخى مىشود تا كمبود اين‌ها را جبران كند . در اين معنى كه ايران كهن در شاهنامه تاريخ دوران‌هاى گذشتهء خود را مىديد حقيقتى ريشه‌دار نهفته است ، منتها ، بايد از هرگونه داورى سطحى كه بدون ژرف‌انديشى در اصل تاريخ‌نگارى باشد پرهيز جست . شاهنامه واقعا سند تاريخى باارزشى است كه سنت‌هاى گذشته را با نهايت امانت حفظ كرده و با وجود همهء خيال‌پردازىها و مجازهايى كه در آن به كار رفته ، « از حقايقى پرده برمىدارد كه نه تنها براى تاريخ بلكه هم‌چنين براى سرآغاز تاريخ و بررسى جوامع ابتدايى بشرى » حائز اهميت است و اوضاع اجتماعى و طرز زندگى در روزگار ساسانيان و پاره‌اى از نكات تاريخى را ، بهتر از همهء منابع تازى و غير آن ، روشن مىسازد 52 . البته ، شرط اين است كه بتوان اين كتاب فوق العاده
هامش
( 1 ) .Kallisthenes، مورخ يونانى متولد حوالى 370 و مقتول به سال 327 ق م . وى برادرزاده ( يا خواهرزاده ) و شاگرد ارسطو بود . در لشكركشى اسكندر مقدونى به ايران به عنوان وقايع‌نگار دربار به همراه او بود . با آنكه از مداحان و متملقان اسكندر بود به مخالفت با او برخاست و اسكندر كه تصور مىكرد در توطئه‌اى بر ضد او دست داشته فرمان به قتلش داد . كاليستنس من‌جمله تاريخى متضمن ستايش اسكندر نوشته كه ارتباطى با اسكندرنامه( Alexanderroman )ندارد . منشأ اين اسكندرنامه ( كه ظاهرا اساس اسكندرنامهء معروف فارسى است ) دلاورىها و فتوحات چشم‌گير اسكندر است كه پس از مرگ او موجد افسانه‌ها و داستان‌هاى پر از شاخ‌وبرگى گشت . قسمت اعظم اين افسانه‌ها در داستانى گرد آمده كه تقريبا به سال سيصد بعد از ميلاد تدوين و به كاليستنس منسوب گشته ، و حال آن‌كه مطلقا ارتباطى با او ندارد . به اين جهت مؤلف اين داستان را كاليستنس دروغين( Pseudokallis thenes )مىنامند . اين داستان شامل مقدار زيادى اخبار تاريخى تحريف‌شده‌اى است كه با مضامين افسانه‌اى يونانى و شرقى درآميخته است . مأخوذ ازLixikon der Weltliteratur، ج 1 ، وBrockhaus Enzyklopadieو نيز - يشت‌ها 2 ، ص 286 ، پانويس 2 .