خدمت مىكنند ، دلاورى شهسوارى خود را به منصهء ظهور مىرسانند و تا بازپسين دم وفادار مىمانند ؛ تا آنجا كه نابودى و مرگ خويش را سهل مىشمارند . تصادمات كمتر در ميدان كارزار و بيشتر در جنگهاى تنبهتن رخ مىدهد ، زيرا فضايل شهسوارى در برخوردهاى شخصى نمودى آشكارتر دارد . البته ، فردوسى نيز تمام اين دقايق را رعايت مىكند . وى از حق سلطنتى موروثى ايران كه آيت آن « فر » موروثى است دفاع مىكند . ساسانيان آن را از سلسلههاى پيشين و سامانيان از ساسانيان به ارث بردهاند ، و بدين واسطه ، حق قانونى در تملك ايران دارند 38 . با اين همه ، فردوسى با صحنههاى عاشقانهء خود جاىبهجاى به توصيف عواطف و احساسات مىپردازد و عنصرى ، كه كمى پس از او مىزيست ، به كلى دستخوش آن مىشود 39 و قهرمانهاى داستانهاى گرگانى ، در گيرودار ماجراهاى عشقى ، حتى اصول وفادارى را زير پا مىگذارند .
ابو القاسم منصور ( حسن ؟ ، احمد ؟ ) فردوسى از مردم طوس ( به احتمال قوىتر ، از قريهء واژ « 1 » نزديك طبران كه بخشى از طوس است ) در سراسر عرصهء ادبيات فارسى چون تهمتن قد برافراشته است . نامش ، به وسيلهء مؤلفات بىشمار خاورشناسان و ترجمههايى كه از وى به عمل آمده ، مدتهاست كه در اروپا و بهطور كلى مسافات زياد در ماوراء مرزهاى فرهنگى ايران مشهور است . جشنهاى هزارهء فردوسى كه به سال 1934 برگزار شد آوازهء آفرينندهء شاهنامه را چنانكه شايد و بايد به تمام اقطار گيتى رسانيد . چنانكه مىدانيم ، جزئيات كامل زندگى شاعران دوران ادبيات كلاسيك شرق روشن نيست ؛ ولى ، فردوسى از چند لحاظ جنبهاى استثنايى دارد . به ظاهر ، اخبار كافى از وى در دست است ، ليكن منشأ اين اخبار از دورانهايى است كه با زمان حيات او فاصلهء بسيار دارد ( چنانكه نزديكترين اخبار حداقل از صد سال پس از مرگ شاعر است ) و آكنده از نكات مشكوك است كه بعضا رنگ افسانه دارد . پس از آنكه نقادان همهء تناقضات تاريخى و موارد غيرممكن و آنچه را زاييدهء عواطف و احساسات است به كنار گذاشتند ، تقريبا چيزى بهجاى نماند . تنها نكاتى كه مىتوان آنها را مبنا قرار داد اشارات پراكندهء خود شاعر در شاهنامه است ، هرچند كه در آنها هم در همه موارد مطالب صريحى وجود ندارد ، و علاوهبر آن ، به علت معدود بودن متون علمى ، اين مطالب نيز به هيچوجه چنانكه بايد قابل اعتماد نيست . استخراج حقايقى دربارهء زندگى شاعر از داستان يوسف و زليخا ، كه ( چنانكه اكنون مسلم شده است ) از او نيست ، به كلى غيرممكن است . با
هامش
( 1 ) . در مآخذ فارسى فاز ، پاز و پاژ هم آمده است .