تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات ايران از دوران باستان تا قاجاريه ( فارسى ) — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣
شعر غنايى باشد ، محل اعتنا نيست ؛ زيرا ، اين شعر جز خروش احساسات يك مسلمان آزادانديش و هماهنگ با مجاهدت‌هاى فرهنگى دورهء سامانى ، كه هدف آن پيوستن به سنت‌هاى ساسانى بود ، معنايى ندارد 30 . اهميت ادبى و تاريخى دقيقى در تغزل نيست ، هر قدر هم كه براعت وى از اين لحاظ مسلم و مورد تقدير شايان معاصرانش بوده باشد ، بلكه در اهتمامى است كه وى در پروراندن حماسهء ملى ايران داشته است . زحمات وى مقدمهء بلافصل شاهنامهء فردوسى بوده و هنوز هم آثار آن در اين منظومه ، به وضوح ، قابل درك است . تعداد ابياتى كه دربارهء اعلام و اشاعهء آيين تازه به وسيلهء زرتشت در عهد گشتاسپ و مبارزهء وى با ارجاسپ به خاطر اين آيين در دست است به هزار نمىرسد ، و حال آن‌كه ، از گزارش بيرونى ، با اطمينان كامل ، آگاهى داريم كه دقيقى بيش از اين تعداد شعر سروده است ؛ هرچند كه اعدادى هم كه در روايات ديگر آمده ( نه هزار و حتى بيست هزار بيت ) مبالغه‌آميز به نظر مىرسد 31 . آنچه به‌جاى مانده همان است كه فردوسى عينا در شاهنامهء خود آورده است . اگر مىبينيم كه آفرينندهء شاهنامه هنرورى دقيقى را چندان نمىستايد بىعلت نيست ؛ زيرا ، سبك اين قطعهء ناقص خشك و يكنواخت است و از لحاظ ظرافت و خيال‌پردازى به پاى شاهنامهء فردوسى نمىرسد 32 و ، به عبارت ديگر ، اين مداح و غزل‌سراى چيره‌دست در داستان‌سرايى قدرتى از خود نشان نمىدهد . در اين صورت ، به چه علت فردوسى اشعار كم‌ارج بيگانه‌اى را كه اهميت چندانى هم ندارد در كتاب خود آورده و از چه‌رو با ديگر بخش‌هاى كتاب اين شاعر چنين نكرده است ؟ آيا پس از آن‌كه با افول سامانيان آزادى مذهب از بين رفت فردوسى بر آن شد كه از ارزش اين قسمت پرمخمصه بكاهد ، و به‌طور كلى ، تلويحا ، خود را از هرگونه شائبه‌اى بر كنار دارد ؟ ظاهرا ، رؤيايى هم كه در مقدمهء ابيات منقول ذكر كرده « 1 » گريزگاهى از عواقب احتمالى بوده است . به گفتهء خودش ، دقيقى در خواب بر وى ظاهر شده و گنجاندن اين قطعه را
هامش
( 1 ) . به خواب ديدن فردوسى دقيقى راچنان ديد گوينده يك شب به خواب * كه يك جام مى داشتى چون گلاب دقيقى ز جايى پديد آمدى * بر آن جام مى داستان‌ها زدى به فردوسى آواز دادى كه مى * مخور جز به آيين كاوس كى. . .از اين‌باره من پيش گفتم سخن * اگر بازيابى بخيلى مكن ز گشتاسپ و ارجاسپ بيتى هزار * بگفتم سرآمد مرا روزگار. . . شاهنامهء اميركبير ، ص 472