تجربيات و مشاهدات واقعى - چنانچه اصولا چنين چيزى به معناى صحيح آن وجود داشته باشد - از كجا آغاز مىشود حقيقتا آسان نيست ؛ چنانكه ، نمىتوان گفت كجا صرفا با جولان تخيلات روبهرو هستيم و كجا واقعيتى در ميان است بهطور كلى مىتوان گفت كه واقعيت ، به مرور زمان ، اندكاندك ، كاهش مىيابد و فقط ، از سدهء 11 ه / 17 م به بعد ، به تدريج ، دوباره ، رونقى مىگيرد « 1 » . در غزليات ، ابهام بدان پايه مىرسد كه غالبا تشخيص جنسيت مورد نظر شاعر به كلى غير ممكن است . ساختمان زبان فارسى هم ، كه در آن جنسيت وجود ندارد ، به اين ابهام كمك مىكند : از كلمات « يار » و « دوست » ممكن است معشوق و يا ، بدون هيچ تفاوتى ، معشوقه اراده شده باشد . شكى نيست كه تعشق به پسران زيباروى - مثلا بردگان منسوب به اقوام نسبتا دوردست يا بيگانه - 30 ، در شعر ، ميراثى است كه از شاعران ( غالبا ايرانى الاصل ) دربارى و شهرى تازى بهجاى مانده و منشأ آن شادخوارىهاى مفسدهآميز و نيز تأكيدى است كه ، در اسلام ، دربارهء پاكدامنى زنان به عمل آمده است . ولى ، البته ، اين مسئله پديدهاى است كه از ديرباز در ايران شيوع داشته است و با استقرار نفوذ ايرانى در دوران اولين خلفاى عباسى ، عشقورزى به پسران به مركز خلافت ، كه همسايهء ايران بود ، سرايت كرده تمايل سالم و طبيعى به جنس مخالف را كه قصيدههاى قديمى عربى جلوهگاه آن بود به عقب راند . با اين همه ، مبالغه در اينباره روا نيست 31 مخصوصا كه اين يكى از بغرنجترين مسائل مورد بحث است كه تاكنون هيچگونه بررسى جدى و دقيقى در آن به عمل نيامده و به علل اجتماعى و فرضيههاى ادبى نمىتوان جوابى به آن داد كه براى تمام ادوار ادبيات فارسى درى به يك نحو صادق باشد . « 2 » داستانهاى رمانتيك ، از به دو امر ، بالصراحه ، به جنس مخالف
هامش
( 1 ) . « صفويه ، سبك هندى » .
( 2 ) . نكتهاى كه مؤلف نخواسته بدان توجه كند اين است كه عشقورزى با پسران منحصر به شرق نبوده و در يونان قديم و روم نيز معمول بود و طرفدارانى چون سولون و اناكرئون داشته . سقراط نيز بدان توجه داشت و افلاطون در دو رسالهء فدروس ( ترجمهء فارسى به اسم فدر ، 1335 ش ) و سومپوسيون ( ترجمهء فارسى به اسم رسالهء مهمانى 1333 ش ) سعى كرده است بدان جنبهء فلسفى بدهد . ( افلاطون در پايان عمر جنبهء شهوانى عشقورزى با پسران را سخت مطرود مىدارد ) .
روميان اين را يك رسم يونانى مىدانستند ولى ، باوجود اين ، آن را پذيرفتند تا بدان حد كه اين امر جنبهء مجازى خود را به كلى از دست داده به واقعيتى عادى تبديل شد ( مأخوذ از مقالهءAdlerذيل« Knabenliebe »درPaulys Real , Encyclopadie، ج 1 / 11 ) . ذكر داستان زير در اين مورد بىمناسبت نيست : گويند نرون به غلام جوانى چنان دل باخت كه علنا با وى « ازدواج » كرد . در سر سفرهء مهمانى ، كه بدين مناسبت ترتيب يافته بود ، سنكا ( معلم نرون ) در گوش شخص كنار خود گفت : « كاش پدرش چنين كرده بود » ( نقل از كتاب لطيفههاى سياسى ، ص 13Milo Dor , Reinhard )-