خاطر يافته به تقويت مبانى زندگى مادى و معنوى خود مىپرداخت : غزليات و اخلاق سرشار از چنين نصايحى بود . شايد ، تا حدى ، متناقض به نظر برسد كه اين خود يكى از دلايل دوام شعر است كه همهء اين معانى را منعكس مىسازد و نفوذ خود را در تمامى ملت پايدار مىدارد .
اربرى اين مطلب را با لطافت خاصى چنين خلاصه كرده است 24 : مصيبتهاى بسيارى كه بهطور مداوم بر ايران وارد آمده در حيات معنوى ايرانى بىتأثير نمانده است . بىثباتى و ناپايدارى در كليهء امور ، لا ينقطع ، به چشم مىخورد ، از اينرو ، روان ايرانى تشنهء دلدارى و مشتاق عامل آرامشبخشى است و اين دو جز از واعظ و شاعر ساخته نيست كه هركدام به شيوهء خاص خود بدان مبادرت مىورزند . صوفى ( نظر اربرى متوجه مولوى و نظاير اوست ) بر آن است كه روان مهجور از معشوق بايد آنقدر رنج ببرد و ثابتقدم به خرج دهد تا وصال دست دهد . ولى ، راه حل ديگرى هم وجود دارد و آن تنعم از لذات دنيوى است و چنانچه نتوان آن را هم به دست آورد ، باز بايد به زندگى عشق ورزيده بر تألمات چيره شد .
فقدان شوخطبعى
اوضاع مبهم و نداشتن تأمين در زندگى ، كه ناشى از خودكامگى دهشتزاى شرقى بود ، بر مردمى بشاش و ذاتا گشادهروى سنگينى كرده آنان را از نظر روحى افسرده و پژمرده مىساخت . زندگى افراد فاقد ارزش بود . تختهاى سلطنت يكى پس از ديگرى سرنگون ميشد . كسانى وارد صحنه مىشدند و پس از مدتى ، همچنان كه آمده بودند ، ناپديد مىشدند ؛ بىآنكه تحول مؤثرى در جهت بهبودى اوضاع رخ دهد . فقط رهايى زودگذرى از حد اعلاى نهيب و دهشت حاصل مىشد . خشم ، برآشفتگى و نوميدى و احساس بىچارگى كامل بدبينى به بار مىآورد . تصوف در همين بندرگاه لنگر انداخت . شوخطبعى ، كه ايرانى در زندگى روزمره به حد وفور از آن برخوردار است ، در ادبيات فقط به ندرت مىتواند در برابر يك چنين وضع روحى عرض اندام كند . صور بسيار رايج شوخطبعى حكايتهاى نغز است كه در آنها ، بيش از هرچيز ديگر ، نكتهسنجى به چشم مىخورد 25 . لكن ، نظامى ، در هفتپيكر ، طى داستان هفتمين شاهزاده خانم ، و سعدى ، جاىبهجاى ، در گلستان ، نشان دادهاند كه ، چنانچه ضرورت افتد ، از لابهلاى جدىترين عبارات نيز مىتوان راهى براى خنده گشود . هرچندگاه حتى نويسندهاى ظهور مىكند كه صرفا به مطايبه مىپردازد ، بر خلاف اين دسته ، تعداد هزلنويسها - چنانچه بتوان كسانى را كه به اصطلاح غربى نوشتههاى هجوآميز مىنويسند