تمدن اروپايى دارد كمك مىكند ؛ ولى ، چنانكه مىنمايد ، اين دگرگونى بيشتر در ظواهر است و ماهيت درونى افراد فقط به دشوارى و با بىرغبتى با آن گام برمىدارد . و نيز واقعيتى است كه روحيهء ايرانى ، كه متوجه ماديات نيست ، با تمدن اروپايى بيشتر مباينت دارد تا با اسلام و فرهنگ آن . تأخير قابل ملاحظهاى كه در تحولات اخير روى داده به علت موانع گوناگون و بسيار سختى است كه ايرانى ، براى تنظيم زندگى خود به شيوهء امروزى ، ناچار از مبارزه با آن بود . محافظهكارى چندين صد ساله در ادبيات ايرانى نيز مؤيد اين معنى و گواهى بر آن است كه ، در اين مدت ، مبناى فئودالى كماكان منشأ اثر بوده است . بدون برانداختن آن ، هيچگونه نهضت ادبى ميسر نمىبود .
احساس هنرى ، طبيعت ايرانى و قدمت تمايل او به شعر و ادب
از دورانهاى باستانى ، كه قدمت آن در وهم نگنجد ، قريحهء هنرورى ايرانى در مآثر بسيار نفيس ، منجمله در نوشتههاى ادبى ، جلوهگر است . گويى ، مبارزهء بسيار كهن ايرانى با بيابانهايى كه در آن محصور بوده بر آنش داشته كه در پيرامون خود ، سراسر ، زيبايى آفريند .
پيداست كه از بيابان خشك جز دهشت نخيزد و ، برعكس ، گياهان و جانوران جوش و خروشى در طبيعت پديد مىآورند كه تحسين و ستايش برمىانگيزد و اين هردو ، دهشت و ستايش ، همواره در آثار شاعران منعكس است . لكن ، نحوههاى درك و توصيف طبيعت غير از آن است كه در نزد ما « 1 » معمول است . بيان رابطهء شاعر با طبيعت ، بىگمان ، بديع و سراپا فروزندگى است ؛ ولى ، آكنده از ترصيعات لفظى ، سنتى ، جامد و ، در تغزل ، حتى طبق نمونههاى لا يتغيرى است كه مدام از آن تقليد مىشود . اينها ، خصيصههاى عمومى هنر ايرانى ، چه در زمينهء سخنورى و چه در عرصهء تعريف و توصيف ، است . البته ، ترصيعات لفظى را مىتوان ، در حقيقت ، ناشى از يك نوع شوريدگىهاى روح در درك زيبايىهاى طبيعت دانست ؛ به شرط آنكه ، بين طبيعت و هيجانات و عواطف انسانى قائل به پيوند درونى باشيم 18 كه حاصل آن بيان و وصف طبيعت و يا ، دستكم ، تأمل و غور در آن است و ، در اين صورت ، با همهء وفادارى به سنتها و جمودى كه بدان اشاره كرديم ، عرصهء ادبيات ايران خالى از جلوههاى قدرت روح و ذهن آفرينندگان آن نيست . ريتر 19 ، كه در اين زمينه راههاى نوينى گشوده است ، در مورد نظامى سه صفت بارز يافته كه وصف طبيعت در اطراف آن دور مىزند : جان دادن به طبيعت و
هامش
( 1 ) . مردم مغربزمين . - م .