و نيز از آن جناب روايت كرده كه به عبد الرّحمن بن سيابه فرمود كه : چگونه خواهيد بود شما در آن زمان كه بمانيد بىامام هادى و بىنشانه ؟ بيزارى جويد بعضى از شما از بعضى ، پس در آنگاه امتحان كرده مىشويد و جدا مىشويد و جدا مىشويد و بيخته مىشويد . [ 1 ]
و نيز روايت كرده از سدير صيرفى كه گفت : من و مفضّل بن عمرو ابو بصير و ابان بن تغلب به خدمت مولاى خود امام جعفر صادق عليه السّلام داخل شديم و آن حضرت را ديديم كه بر روى خاك نشسته بود و مسح خيبرى را در برداشت كه آستينهايش كوتاه بود و از شدّت اندوه واله بود و مانند زنى كه فرزند عزيزش مرده بود گريه مىكرد مانند جگر سوخته آثار حزن و محنت در روى حقجويش ظاهر و هويدا بود و اشك از ديدههاى حقبينش جارى بود و مىگفت : اى سيّد من ! غيبت تو خواب مرا برده است و استراحت مرا زايل گردانيده و سرور از دل من ربوده است . اى سيّد من ! غيبت تو مصيبت مرا دائم گردانيد و محن و نوايب را بر من پياپى گردانيد و آب ديدهء مرا جارى كرد و ناله و فغان و حزن را از سينهء من بيرون آورد و بلاها را بر من متّصل گردانيد .
سدير گفت : چون حضرت را با آن حالت مشاهده كرديم عقلهاى ما پرواز كرد و واله و حيران شديم و دلهاى ما از آن جزع نزديك بود كه پاره گردد و گمان كرديم كه آن حضرت را زهر دادند يا آن كه : بليّه عظيمى از بلاهاى دهر بر او حادث شده است .
پس عرض كردم كه اى بهترين خلق ، خدا هرگز چشم تو را گريان نگرداند ، چه حادثهاى تو را گريان گردانيده است و چه حالت رو داده است كه چنين ماتمى گرفتى ؟
پس حضرت از شدّت غصّه و گريه آه سوزناك از دل غمناك بركشيد و فرمود كه :
من در صبح اين روز نظر در كتاب جفر نمودم و آن كتابى است مشتمل بر علم منايا و
هامش
[ 1 ] كمال الدين ، ج 2 ، ص 348 .