دادم و در خلال عذر خواهى از پلّهها پايين رفتم تا به آنجا كه صفّه را مشاهده مىنمودم ، پس سيّد را ديدم كه تنها مواجه قبله ايستاده ، و اثرى از كس ديگرى نيست ، پس دانستم كه او سخن مىگفت با غايب از ابصار - صلوات اللّه عليه - . [ 1 ]
حكايت بيست و يكم : در تأكيد آن حضرت در خدمتگزارى پدر پير :
جناب عالم و فاضل كامل ، قدوة الصّلحاء ، آقا سيّد محمّد موسوى رضوى نجفى معروف به هندى - كه از انقياء علماء و ائمّه جماعت حرم امير المؤمنين عليه السّلام است - نقل كرد از جناب عالم ثقه شيخ باقر بن شيخ هادى كاظمى مجاور نجف اشرف ، از شخص صادقى كه دلّاك [ 2 ] بود و او را پدر پيرى بود كه تقصير نمىكرد در خدمتگزارى او حتّى آن كه خود براى او آب ، در مستراح حاضر مىكرد و مىايستاد منتظر او كه بيرون آيد و به مكانش برساند و هميشه مواظب خدمت او بود ، مگر در شب چهارشنبه كه به مسجد سهله مىرفت ، آنگاه ترك نمود رفتن به مسجد را ، پس پرسيدم از او سبب ترك كردن او رفتن به مسجد را ، پس گفت : چهل شب چهارشنبه به آنجا رفتم ، چون شب چهارشنبهء اخيرى شد ميسّر نشد براى من رفتن مگر نزديك مغرب ، پس تنها رفتم و شب شد ، و من مىرفتم تا آن كه ثلث راه باقى ماند و شب ماهتابى بود . پس شخص اعرابى را ديدم كه بر اسبى سوار است و رو به من كرده پس در نفس خود گفتم : زود است كه اين مرا برهنه كند .
چون به من رسيد به زبان عرب بدوى با من سخن گفت و از مقصد من پرسيد .
گفتم : مسجد سهله .
فرمود : با تو چيزى هست از خوردنى ؟
گفتم : نه .
هامش
[ 1 ] بحار الأنوار ، ج 53 ، ص 238 ؛ نجم الثاقب ، حكايت هفتاد و هفتم ؛ جنة المأوى ، ص 238 - 239 .
[ 2 ] در جنة المأوى « حلاق » .