پس سيّد به شتاب برخاست و در خانه را باز كرد و دستش را بوسيد و او را بر ناقهاى كه در در خانه خوابانيده بود سوار كرد .
و او رفت و سيد با رنگ متغيّر شده بازگشت و براتى به دست من داد و گفت :
« اين حوالهاى است بر مرد صرّافى كه در كوه صفا است ، برو نزد او و بگير از او آنچه از او حواله شده » .
پس آن برات را گرفتم و بردم آن را نزد همان مرد . چون برات را گرفت و نظر نمود در آن ، بوسيد و گفت : « برو و چند حمّال بياور » ، پس رفتم و چهار حمّال آوردم پس به قدرى كه آن چهار نفر قوّت داشتند ريال فرانسه آورد و ايشان برداشتند و ريال فرانسه پنج قران عجمى است و چيزى زياده ، پس آن حمّالها ، آن ريالها را به منزل آوردند . پس روزى رفتم نزد آن صرّاف كه از حال او مستفسر شوم و اين كه اين حواله از كى بود ، نه صرّافى را ديدم و نه دكّانى ! پس از كسى كه در آنجا حاضر بود پرسيدم از حال صرّاف ، گفت : ما در اينجا هرگز صرّافى نديده بوديم و در اينجا فلان مىنشيند .
پس دانستم كه اين از اسرار ملك علّام بود .
و خبر داد مرا به اين حكايت فقيه نبيه و عالم وجيه ، صاحب تصانيف رائقه و مناقب فائقه ، شيخ محمّد حسين كاظمى ساكن نجف اشرف از بعضى ثقات از شخص مذكور . [ 1 ]
حكايت بيستم : قصّهء بحر العلوم در سرداب مطهّر :
خبر داد مرا سيّد سند و عالم معتمد ، محقّق بصير ، سيّد على سبط جناب بحر العلوم - اعلى اللّه مقامه - مصنّف برهان قاطع در شرح نافع در چند جلد ، از صفىّ متّقى و ثقهء زكىّ سيّد مرتضى كه خواهرزاده سيّد را داشت و مصاحبش بود در سفر و حضر و مواظب خدمات داخلى و خارجى او .
هامش
[ 1 ] بحار الأنوار ، ج 53 ، ص 237 ؛ نجم الثاقب ، حكايت هفتاد و ششم ؛ جنّة المأوى ، ص 237 - 238 .