بيرون بيايى از گناهان خود مانند روزى كه به دنيا آمدهاى .
عرض كرد : مرا پدر و مادرى است كه هر دو كبير ( يعنى : پير ) ند و مىگويند :
انس با من دارند و كراهت دارند از رفتن من به جهاد .
حضرت فرمود : پس قرار بگير با پدر و مادرت قسم به آن خدايى كه جانم در دست قدرت او است كه انس ايشان به تو يك روز و شبى بهتر است از جهاد يك سال . [ 1 ]
و نيز روايت كرده شيخ كلينى خبرى كه حاصلش اين است كه زكريّا بن ابراهيم شخصى بود نصرانى ، اسلام آورد و حجّ كرد و خدمت حضرت صادق عليه السّلام رسيد و عرض كرد كه : پدر و مادرم و اهل بيتم نصرانى مىباشند و مادرم نابينا است و من با ايشان مىباشم و از كاسهء ايشان غذا مىخورم .
حضرت فرمود : گوشت خوك مىخورند ؟
گفتم : نه ، دست هم به آن نمىگذارند .
فرمود : باكى نيست ، آن وقت حضرت سفارش فرمود او را به نيكى كردن به مادرش .
زكريّا گفت : چون به كوفه مراجعت كردم با مادرم بناى لطف و مهربانى گذاشتم طعام به او مىخورانيدم و شپش جامه و سرش را مىجستم و خدمت مىكردم او را .
مادرم به من گفت : اى پسر جان من ! وقتى كه تو در دين من بودى با من اين نحو رفتار نمىكردى پس چه شده از وقتى كه داخل دين حنيف اسلام شدى اين نحو با من نيكى مىكنى ؟
گفتم : كه مردى از اولاد پيغمبر ما صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مرا امر به اين نمود .
مادرم گفت : اين مرد پيغمبر است ؟
گفتم : پيغمبر نيست لكن پسر پيغمبر است .
هامش
[ 1 ] الكافى ، ج 2 ، ص 128 .