گفت : اى پسرك من ! اين پيغمبر است ، زيرا اين وصيّتى كه به تو كرده از وصيّتهاى پيغمبران است .
گفتم : اى مادر ! بعد از پيغمبر ما پيغمبرى نيست او پسر پيغمبر است .
مادرم گفت : اى پسر جان من ! دين تو بهترين دينها است عرض كن آن را بر من ، عرضه كردم بر او داخل در اسلام شد و تعليم كردم او را نماز پس نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا به جا آورد . پس دردى او را عارض شد در آن شب ، ديگر باره گفت : اى پسر جان من ! اعاده كن بر من آنچه را كه ياد من دادى پس اقرار كرد به آن و وفات كرد ، چون صبح شد مسلمانان او را غسل دادند و من نماز گزاردم بر او و در قبر گذاشتم او را . [ 1 ]
و نيز روايت كرده از عمّار بن حيّان كه گفت : خبر دادم به حضرت صادق عليه السّلام كه اسماعيل پسرم به من نيكى مىكند ، حضرت فرمود : من او را دوست مىداشتم اكنون محبّتم زياد شد به او همانا رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خواهر رضاعى داشت وقتى وارد بر آن حضرت شد چون نظر حضرت بر او افتاد مسرور شد و ملحفهء خود را ( كه معنى آن چادر است ) براى او پهن كرد و او را روى آن نشانيد پس رو كرد و با او سخن مىفرمود و در صورتش مىخنديد پس برخاست و رفت ، و برادرش آمد حضرت آن نحو رفتارى كه با خواهرش كرد با او نكرد .
عرض كردند : يا رسول اللّه ! با خواهرش سلوكى فرموديد كه با خودش به جا نياورديد با آن كه او مرد است ، مراد آن كه او اولى است از خواهرش به آن نحو محبّت و التفات .
فرمود : وجهش آن بود كه او به والدين خود بيشتر نيكى مىكرد . [ 2 ]
و از ابراهيم بن شعيب روايت فرموده كه گفت : گفتم ، به حضرت صادق عليه السّلام كه به راستى پدرم پير شده و ضعف پيدا كرده و ما او را بر مىداريم هرگاه ارادهء حاجت
هامش
[ 1 ] الكافى ، ج 2 ، ص 128 .
[ 2 ] الكافى ، ج 2 ، ص 129 .