در اين حال صاحب خود حضرت صاحب عليه السّلام را ديدم كه در هيأت طلّاب عجم عمامهء سفيدى بر سر دارد و داخل بلد است . چون آن جناب را ديدم استغاثه كردم پس بيرون آمد و دست مرا گرفت و داخل دروازه نمود و كسى مرا نديد . چون داخل شدم ديگر آن جناب را نديدم و متحسّر باقى ماندم . [ 1 ]
حكايت نوزدهم : قصّه علّامه بحر العلوم رحمه اللّه در مكّه و ملاقات او آن حضرت را :
نقل كرد جناب عالم جليل ، آخوند ملّا زين العابدين سلماسى از ناظر علّامه بحر العلوم در ايّام مجاورت مكّهء معظّمه ، گفت كه : آن جناب با آن كه در بلد غربت بود و منقطع از اهل و خويشان ، قوىّ القلب بود و بذل و عطا و اعتنايى نداشت به كثرت مصارف و زياد شدن مخارج . پس اتّفاق افتاد روزى كه چيزى نداشتم پس چگونگى حال را خدمت سيّد عرض كردم كه « مخارج زياد و چيزى در دست نيست » .
پس چيزى نفرمود ، و عادت سيّد بر اين بود كه صبح طوافى دور كعبه مىكرد و به خانه مىآمد و در اطاقى كه مختصّ به خودش بود مىرفت .
پس ما قليانى براى او مىبرديم آن را مىكشيد آنگاه بيرون مىآمد و در اطاق ديگر مىنشست و تلامذه از هر مذهبى جمع مىشدند ، پس براى هر صنف به طريق مذهبش درس مىگفت . پس در آن روز كه شكايت از تنگ دستى در روز گذشته كرده بودم چون از طواف برگشت حسب العادة قليان را حاضر كردم كه ناگاه كسى در را كوبيد پس سيّد به شدّت مضطرب شد و به من گفت : « قليان را بگير و از اينجا بيرون ببر ! » خود به شتاب برخاست و رفت نزديك در و در را باز كرد .
پس شخص جليلى به هيأت اعراب داخل شد و نشست در اطاق سيّد و سيّد در نهايت ذلّت و مسكنت و ادب در دم در نشست و به من اشاره كرد كه : قليان را نزديك نبرم . پس ساعتى نشستند و با يكديگر سخن مىگفتند ، آنگاه برخاست
هامش
[ 1 ] بحار الأنوار ، ج 53 ، ص 292 ؛ نجم الثاقب ، حكايت هفتاد و يكم ؛ جنّة المأوى ، ص 92 - 94 .