تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 2060

مساهمون:

ص٢٠٦٠
كه آخر امر من به كجا منتهى مىشود ؟ ناگاه جوان خوش‌روى گندمگونى را ديدم كه داخل آن صحن شد و بر من سلام كرد و به حجره‌اى كه در آن مقام بود رفت و در نزد محراب آن چند ركعت نماز با خضوع و خشوع به جاى آورد كه من هرگز نماز به آن خوبى نديده بود . و چون از نماز فارغ شد به نزد من آمد و از احوال من سؤال نمود ، من گفتم كه : « من به بلايى مبتلا شدم كه سينهء من از آن تنگ شده و خدا مرا از آن عافيت نمىدهد تا آن كه سالم گردم و مرا از دنيا نمىبرد تا آن كه خلاص گردم » . پس آن مرد به من فرمود كه : « محزون مباش ! زود است كه حقّ تعالى هر دو را به تو عطا كند » . پس از آن مكان گذشت و چون بيرون رفت ، من ديدم كه آن جامه از بالاى درخت بر زمين افتاد و من از جاى خود برخاستم و آن جامه را گرفتم و شستم و بر درخت انداختم . پس بعد از آن فكر كردم و گفتم كه : « من نمىتوانستم از جاى خود برخيزم . اكنون چگونه چنين شدم كه برخاستم و راه رفتم » ، و چون در خود نظر كردم ، هيچ گونه درد و مرضى در خويش نديدم پس دانستم كه آن مرد حضرت قائم عليه السّلام بود كه حقّ تعالى به بركت آن بزرگوار و اعجاز او ، مرا عافيت بخشيده است . پس از صحن آن مقام بيرون رفتم و در صحرا نظر كردم ، كسى را نديدم ، پس بسيار نادم و پشيمان گرديدم كه چرا من آن حضرت را نشناختم ، پس صاحب حجره رفيق من آمد و از حال من سؤال كرد و متحيّر گرديد و من او را خبر دادم به آنچه گذشته و او نيز بسيار متحيّر شد كه ملاقات آن بزرگوار او را ميسّر نشد .

[ ميزبان آن مريض گويد : ]

پس با او به حجره رفتم و سالم بود تا آن كه صاحبان و رفيقان او آمدند و چند روز با ايشان بود آنگاه مريض شد و مرد و در صحن مقدّس دفن شد ، و صحّت آن دو
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 2060 | الشيخ عباس القمي