تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 2058

مساهمون:

ص٢٠٥٨
خواهد كشت و احتياج به كشتن ندارد و خود را داخل خون او مكن ، و چندان مبالغه در شفاعت او نمودند تا آن كه امر كرد او را رها كردند و رو و زبان او از هم رفته ، ورم كرده بود و اهل او ، او را بردند به خانه و شكّ نداشتند كه او در همان شب خواهد مرد . پس چون صبح شد ، مردم به نزد او رفتند ديدند كه او ايستاده و مشغول نماز است و صحيح شده است ، و دندان‌هاى ريختهء او برگشته است ، و جراحت‌هاى او مندمل گشته است ، و اثرى از جراحت‌هاى او نمانده و شكست‌هاى روى او زايل شده بود . پس مردم از حال او تعجّب كردند و از امر او سؤال نمودند ، گفت : من به حالى رسيدم كه مرگ را معاينه ديدم و زبانى نمانده بود كه از خدا سؤال كنم ، پس به دل خود از حقّ تعالى سؤال و استغاثه و طلب دادرسى نمودم از مولاى خود ، حضرت صاحب الزّمان - صلوات اللّه عليه - و چون شب تاريك شد ، ديدم كه خانه ، پر از نور شد ناگاه حضرت صاحب الأمر عليه السّلام را ديدم كه دست شريف خود را بر روى من كشيده است و فرمود كه : بيرون رو و از براى عيال خود كار كن به تحقيق كه حقّ تعالى تو را عافيت عطا كرد ، پس صبح كردم در اين حالت كه مىبينى . و شيخ شمس الدّين محمّد بن قارون مذكور راوى حديث گفت كه : « قسم مىخورم به خداى تبارك و تعالى كه اين ابو راجح مرد ضعيف‌اندام و زرد رنگ و بد صورت و كوسه وضع بود و من دائم به آن حمّام مىرفتم كه او بود و او را بدان حالت و شكل مىديدم كه وصف كردم . پس در صبح روز ديگر من بودم با آن‌ها كه بر او داخل شدند ؛ پس ديدم او را كه مرد صاحب قوّت و درست قامت شده است و ريش او بلند و روى او سرخ شده است و مانند جوانى گرديده است كه در سنّ بيست سالگى باشد و به همين هيأت و جوانى بود و تغيير نيافت تا آن كه از دنيا رفت » . و چون خبر او شايع شد حاكم او را طلب نمود ، حاضر شد ، ديروز او را بر آن
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 2058 | الشيخ عباس القمي