مناجاتى طولانى پس از آن كرد كه در كتب مزار موجود و در صحيفهء ثانيهء علويّه ذكر نمودم و حال از آن مسجد اثرى نيست . [ 1 ]
حكايت نهم : قصّهء ابو راجح حمّامى است
: علّامهء مجلسى رحمه اللّه در بحار نقل كرده از كتاب السّلطان المفرّج عن اهل الأيمان تأليف عالم كامل ، سيّد على بن عبد الحميد نيلى نجفى كه او گفته : مشهور شده است در ولايات و شايع گرديده است در ميان اهل زمان قصّهء ابو راجح حمّامى كه در حلّه بود .
بدرستى كه جماعتى از اعيان اماثل و اهل صدق افاضل ذكر كردهاند آن را كه از جملهء ايشان است شيخ زاهد عابد ، محقّق شمس الدّين محمّد بن قارون - سلّمه اللّه تعالى - كه گفت : در حلّه حاكمى بود كه او را مرجان صغير مىگفتند و او از ناصبيان [ 2 ] بود ، پس به او گفتند كه ابو راجح پيوسته صحابه را سبّ مىكند . پس آن خبيث امر كرد كه او را حاضر گردانند . چون حاضر شد امر كرد كه او را بزنند و چندان او را زدند كه به هلاكت رسيد و جميع بدن او را زدند حتّى آن كه صورت او را آن قدر زدند كه از شدّت آن ، دندانهاى او ريخت و زبان او را بيرون آوردند و به زنجير آهنى آن را بستند و بينى او را سوراخ كردند و ريسمانى از مو را داخل سوراخ بينى او كردند و سر آن ريسمان مو را به ريسمان ديگر بستند و سر آن ريسمان را به دست جماعتى از اعوان خود داد و ايشان را امر كرد كه او را با آن جراحت و آن هيأت در كوچههاى حلّه بگردانند و بزنند .
پس آن اشقيا او را بردند و چندان زدند تا آن كه به زمين افتاد و نزديك به هلاكت رسيد ، پس آن حالت او را به حاكم لعين خبر دادند و آن خبيث امر به قتل او نمود ، حاضران گفتند كه او مردى پير است و آن قدر جراحت به او رسيده كه او را
هامش
[ 1 ] النجم الثاقب ، ص 385 ، حكايت سى و سه .
[ 2 ] به كسى كه با اهل بيت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ائمه هدى عليهم السّلام عداوت و دشمنى داشته باشد ناصبى مىگويند .