تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 2055

مساهمون:

ص٢٠٥٥
كرده بود آن را و گفتم به او مثل كسى كه بر او ردّ كند آيا تو نبودى كه ذكر كردى اين شريف عمرى نمىميرد تا اين كه ببيند صاحب الأمر عليه السّلام را كه اشاره نموده بودى به او ؟ پس گفت به من كه : از كجا عالم شدى كه او آن جناب را نديده ؟ آنگاه بعد از آن مجتمع شديم با شريف ابى المناقب فرزند شريف عمر بن حمزه و در ميان آورديم صحبت والد او را . پس گفت : ما شبى در نزد والد خود بوديم و او در مرضى بود كه در آن مرض مرد و قوّتش ساقط و صدايش پست شده بود و درها بسته بود بر روى ما كه ناگاه شخصى را ديديم كه داخل شد بر ما ، ترسيديم از او و عجيب دانستيم دخول او را و غفلت كرديم كه از او سؤال كنيم ، پس نشست در جنب والد من و براى او آهسته سخن مىگفت و پدرم مىگريست ، آنگاه برخاست ، چون از انظار ما غايب شد پدرم خود را به مشقّت انداخت و گفت : مرا بنشانيد ، پس او را نشانديم چشم‌هاى خود را باز كرد و گفت : كجا است آن شخص كه در نزد من بود ؟ پس گفتيم : بيرون رفت از همان جا كه آمد . پس گفت : او را طلب كنيد در اثر او رفتيم ، درها را ديديم بسته و اثرى از او نيافتيم ، پس برگشتيم به سوى او و او را خبر داديم از حال آن شخص و اين كه او را نيافتيم و ما سؤال كرديم از پدر از حال آن شخص ، گفت : اين صاحب الأمر عليه السّلام بود آنگاه برگشت به حال سنگينى كه از مرض داشت و بىهوش شد . [ 1 ] ( مؤلّف گويد كه ) : ابو محمّد حسن بن حمزه اقساسى معروف به عز الدّين اقساسى ، از اجلّهء سادات و شرفاى و علماى كوفه و شاعر ماهرى بود ، ناصر باللّه عبّاسى او را نقيب سادات كرده بود ، و او بود كه وقتى با مستنصر [ 2 ] باللّه عبّاسى به زيارت جناب سلمان رفتند ، پس مستنصر به او گفت كه دروغ مىگويند غلات
هامش
[ 1 ] مجموعهء ورام ، ج 2 ، ص 303 - 305 . [ 2 ] سى و ششمين خليفه عباسى كه در سال 641 ق در گذشت .
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 2055 | الشيخ عباس القمي