نمىرسيدم و چون به جايى رسيد كه به غير از من و او كسى نبود ايستاد و به سوى من ملتفت شد و فرمود : بده آنچه با خوددارى ، رقعه را به دستش دادم ، نگشود و فرمود : به او بگو بر تو خوفى نيست در اين علّت ، و عافيت مىيابى و اجل محتوم تو بعد از سى سال ديگر خواهد بود .
چون اين حالت را مشاهده كردم و كلام معجزه نظامش را شنيدم خوف عظيمى بر من مستولى شد به حدّى كه حركت نتوانستم كرد ، چون اين خبر به ابن قولويه رسيد يقين او زياده شد و در حيات بود تا سال سى صد و شصت و هفت از هجرت ، در آن سال اندك آزارى به هم رسيد وصيّت كرد و تهيّهء كفن و حنوط و ضروريّات سفر آخرت را گرفت و اهتمام تمام در اين امور مىكرد و مردم به او مىگفتند : آزار بسيار ندارى اين قدر تعجيل و اضطراب چرا مىكنى ؟
گفت : مولاى من مرا وعده كرده است ، پس در همان علّت به منازل رفيعهء بهشت انتقال نمود [ 1 ] الحقه اللّه بمواليه الاطهار فى دار القرار .
نهم
: شيخ ابن بابويه روايت كرده است از احمد بن فارس اديب كه گفت : من وارد شهر همدان شدم و همه را سنّى يافتم به غير يك محلّه كه ايشان را بنى راشد مىگفتند و همه شيعهء امامى مذهب بودند ، از سبب تشيّع ايشان سؤال كردم ، مرد پيرى از ايشان كه آثار صلاح و ديانت از او ظاهر بود گفت : سبب تشيّع ما آن است كه جدّ اعلاى ما كه ما همه به او منسوبيم به حجّ رفته بود ، گفت : در وقت مراجعت پياده مىآمدم ، چند منزل كه مىآمديم در باديه روزى در اوّل قافله خوابيدم كه چون آخر قافله برسد بيدار شوم چون به خواب رفتم بيدار نشدم تا آن كه گرمى آفتاب مرا بيدار كرد و قافله گذشته بود و جادّه پيدا نبود ، به توكّل روانه شدم ، اندك راهى كه رفتم رسيدم به صحراى سبز و خرّم پرگل و لاله كه هرگز چنين مكانى نديده بودم ، چون داخل آن بستان شدم قصر عالى به نظر من آمد به جانب قصر روانه شدم چون
هامش
[ 1 ] الخرائج ، ج 1 ، ص 475 ؛ بحار الأنوار ، ج 52 ، ص 58 ؛ إثبات الهداة ، ج 7 ، ص 346 ؛ مدينة المعاجز ، ص 614 .