گفت : اجابت كن مولاى خود را كه تو را مىطلبد ، من با او روانه شدم و مرا از راههاى غير مأنوس برد تا داخل خانه و بستانى شدم ، ديدم مولاى من نشسته است و به لغت هندى فرمود : خوش آمدى اى فلان ، چه حال دارى و چگونه گذاشتى فلان و فلان را ؟ تا آن كه مجموع آن چهل نفر كه رفيقان من بودند نام برد و احوال هر يك را پرسيد و آنچه بر من گذشته بود همه را خبر داد و جميع اين سخنان را به كلام هندى مىفرمود . و گفت : مىخواهى به حجّ روى با اهل قم ؟
گفتم : بلى اى سيّد من .
فرمود : با ايشان مرو در اين سال برگرد و در سال آينده برو ، پس به سوى من انداخت صرّهء زرى كه نزد او گذاشته بود فرمود : اين را خرجى خود كن و در بغداد به خانهء فلان شخص مرو و او را بر هيچ امر مطّلع مگردان .
راوى گفت : بعد از آن غانم برگشت و به حجّ نرفت ، بعد از آن قاصدها آمدند و خبر آوردند كه حاجيان در آن سال از عقبه برگشتند و به حجّ نرفتند و معلوم شد كه حضرت او را براى اين منع فرموده بود از رفتن به سوى حجّ در اين سال . پس به جانب خراسان رفت و سال ديگر به حجّ رفت و به خراسان برگشت و هديّه براى ما از خراسان فرستاد و مدّتى در خراسان ماند تا آن كه به رحمت خدا و اصل گرديد . [ 1 ]
هشتم
: قطب راوندى از جعفر بن محمّد بن قولويه استاد شيخ مفيد رحمه اللّه روايت كرده است كه : چون قرامطه ( اعنى اسماعيليهء ملاحده ) كعبه را خراب كردند و حجر الأسود را به كوفه آورده ، در مسجد كوفه نصب كردند و در سال سى صد و سى و هفت كه اوايل غيبت كبرى بود خواستند كه حجر را به كعبه برگردانند و در جاى خود نصب كنند ، من به اميد ملاقات حضرت صاحب الأمر عليه السّلام در آن سال ارادهء حجّ نمودم زيرا كه در احاديث صحيحه وارد شده است كه حجر را كسى به
هامش
[ 1 ] الكافى ، ج 1 ، ص 515 ؛ كمال الدين ، ج 2 ، ص 438 .