تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 2024

مساهمون:

ص٢٠٢٤
درخت‌ها و منارهء مسجدى پيدا شد . گفت مىدانى و مىشناسى اين شهر را ؟ گفتم : نزديك به شهر ما شهرى است كه او را اسدآباد مىگويند ، گفت : همان است برو با رشد و صلاح ، اين را گفت و ناپيدا شد ، من داخل اسدآباد شدم و در كيسه چهل يا پنجاه اشرفى بود پس وارد همدان شدم و اهل خويشان خود را جمع كردم و بشارت دادم ايشان را به آن سعادت‌ها كه حقّ تعالى براى من ميسّر كرد ، و ما هميشه در خير و نعمت بوديم تا از آن اشرفىها چيزى باقى بود . [ 1 ]

دهم

: مسعودى و شيخ طوسى و ديگران روايت كرده‌اند از ابو نعيم محمّد بن احمد انصارى كه گفت : روانه نمودند قومى از مفوّضه و مقصّره كامل بن ابراهيم مدنى را به سوى ابى محمّد عليه السّلام در سرّ من رأى كه مناظره كند با آن جناب در اوامر ايشان . كامل گفت : من در نفس خود گفتم كه : سؤال مىكنم از آن جناب كه داخل نمىشود در بهشت مگر آن كه معرفت او مثل معرفت من باشد و قايل باشد به آنچه من مىگويم ، چون داخل شدم بر سيّد خود ابى محمّد عليه السّلام و نظر كردم به جامه‌هاى سفيد و نرمى كه در بر او بود در نفس خود گفتم : ولى خدا و حجّت او جامه‌هاى نرم مىپوشد و ما را امر مىفرمايد به مواسات اخوان ما ، و ما را نهى مىكند از پوشيدن مانند آن . پس با تبسّم فرمود : اى كامل ! و ذراع خود را بالا برد پس ديدم پلاس سياه زبرى كه روى پوست بدن مباركش بود ، پس فرمود : اى براى خدا است و اين براى شما ، پس خجل شدم و نشستم در نزد درى كه پرده بر آن آويخته بود ، پس بادى وزيد و طرفى از آن را بالا برد پس ديدم جوانى را كه گويا پارهء ماه بود چهارساله يا مثل آن ، پس به من فرمود : اى كامل بن ابراهيم ، پس بدن من مرتعش شد و ملهم شدم كه گفتم : لبّيك اى سيّد من .
هامش
[ 1 ] كمال الدين ، ج 2 ، ص 453 ؛ بحار الأنوار ، ج 52 ، ص 40 .