تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 2019

مساهمون:

ص٢٠١٩
حسين عليهما السّلام كه دخترزادهء محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم‌اند . غانم گفت : من گفتم : همين است آن كه من مىخواستم و طلب مىكردم ، پس رفتم به خانهء داود والى بلخ و گفتم : اى امير ! يافتم آنچه طلب مىكردم و انا اشهد ان لا إله الّا اللّه ، و انّ محمّدا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم . پس والى نيكى و احسان بسيار به من كرد و با حسين گفت كه تفقّد احوال او بكن و از او با خبر باش . پس رفتم به خانهء او و با او انس گرفتم و مسائلى كه به آن محتاج بودم موافق مذهب شيعه از نماز و روزه و ساير فرائض از او اخذ كردم ، و من به حسين گفتم ما در كتب خود خوانده‌ايم كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خاتم پيغمبران است و پيغمبرى بعد از او نيست و امر امامت بعد از او با وصىّ و وارث و خليفهء او است و پيوسته امر خلافت خدا جارى است در اعقاب و اولاد ايشان تا منقضى شود دنيا ، پس كيست وصىّ وصىّ محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ؟ گفت : امام حسن و بعد از او امام حسين دو پسر محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، پس همه را شمرد تا حضرت صاحب الأمر عليه السّلام و بيان كرد آنچه حادث شد از غايب شدن آن حضرت ، پس همّت من مقصور شد بر آن كه طلب ناحيهء مقدّسه آن حضرت بنمايم شايد به خدمت او توانم رسيد . راوى گفت : پس غانم آمد به قم و با اصحاب ما صحبت داشت و در سال دويست و شصت و چهار با اصحاب ما رفت به سوى بغداد و با او رفيقى بود از اهل سند كه با او رفيق شده بود در تحقيق مذهب حقّ ، غانم گفت : خوشم نيامد از بعض اخلاق آن رفيق ، از او جدا شدم و از بغداد بيرون آمدم تا داخل سامرّه شدم و رفتم به مسجد بنى عبّاس - يا وارد قريهء عبّاسيّه شدم - نماز كردم و متفكّر بودم در آن امرى كه در طلب آن سعى مىكنم ، ناگاه مردى به نزد من آمد و گفت : تو فلانى ؟ و مرا به نامى خواند كه در هند داشتم و كسى بر آن مطّلع نبود . گفتم : بلى .