پس فرمود : آمدى نزد ولىّ اللّه و حجّت او و اراده كردى سؤال كنى كه داخل بهشت نمىشود مگر آن كه عارف باشد مانند معرفت تو و قايل باشد به مقالهء تو ، پس گفتم : آرى و اللّه .
فرمود : پس در اين حال كم خواهد بود داخلشوندگان در بهشت و اللّه بدرستى كه داخل بهشت مىشوند خلق بسيارى ، گروهى كه ايشان را حقيّه مىگويند .
گفتم : اى سيّد من ، كيستند ايشان ؟
فرمود : قومى كه از دوستى ايشان امير المؤمنين عليه السّلام را اين است كه قسم مىخورند به حقّ او و نمىدانند كه فضل او چيست ؟ آنگاه ساعتى ساكت شد ، پس فرمود و آمدى سؤال كنى از آن جناب از مقالهء مفوّضه ، دروغ گفتند ، بلكه قلوب ما محلّ است از براى مشيّت خداوند ، پس هرگاه خواست خداوند ما مىخواهيم و خداى تعالى مىفرمايد :
وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ
، [ 1 ] آنگاه پرده به حال خود برگشت پس آن قدرت نداشتم كه آن را بالا كنم ، پس حضرت ابو محمّد عليه السّلام به من نظر كرد و تبسّم نمود فرمود : اى كامل بن ابراهيم ! سبب نشستن تو چيست و حال آن كه خبر كرده تو را مهدى و حجّت بعد از من به آنچه در نفس تو بوده و آمدى كه از آن سؤال كنى .
گفت : پس برخاستم و جواب خود را كه در نفسم مخفى كرده بودم از امام مهدى عليه السّلام گرفتم و بعد از آن ، آن جناب را ملاقات نكردم .
ابو نعيم گفت : پس من كامل را ملاقات كردم و او را از اين حديث سؤال كردم پس خبر داد مرا به آن تا آخرش بدون زياده و نقصان . [ 2 ]
يازدهم
: شيخ محدّث فقيه ، عماد الدّين ابو جعفر بن محمّد بن علىّ بن محمّد طوسى مشهدى معاصر ابن شهر آشوب در كتاب ثاقب المناقب روايت كرده از جعفر
هامش
[ 1 ] سورهء انسان ، آيهء 30 .
[ 2 ] اثبات الوصية ، ص 222 ؛ كتاب الغيبة ، ص 148 ؛ بحار الأنوار ، ج 52 ، ص 50 .