چون كيسه را احمد گشود و دو دينار به همان علامتها كه حضرت صاحب الأمر عليه السّلام فرموده بود پيدا شد برداشت و باقى را تسليم كرد ، پس صرّهء ديگر بيرون آورد و حضرت صاحب الأمر عليه السّلام فرمود كه : مال فلان است كه در فلان محلّهء قم مىباشد و پنجاه اشرفى در اين صرّه است و ما دست بر اين دراز نمىكنيم .
پرسيد : چرا ؟
فرمود كه : اين اشرفىها قيمت گندمى است كه ميان او و برزگرانش مشترك بود و حصّهء خود را زياد كيل كرد و گرفت و مال آنها در آن ميان است .
حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام فرمود كه : راست گفتى اى فرزند ، پس به احمد گفت كه : اين كيسهها را بردار و وصيّت كن كه به صاحبانش برسانند كه ما نمىخواهيم و اينها حرام است تا اين كه همه را به اين نحو تميز فرمود .
و چون سعد بن عبد اللّه خواست كه مسائل خود را بپرسد حضرت عسكرى عليه السّلام فرمود كه : از نور چشمم بپرس آنچه مىخواهى و اشاره به حضرت صاحب عليه السّلام نمود ، پس جميع مسائل مشكله را پرسيد و جوابهاى شافى شنيد و بعضى از سؤالها كه از خاطرش محو شده بود حضرت از راه اعجاز به يادش آورد و جواب فرمود ( حديث طولانى است ، در ساير كتب ايراد نمودهام ) . [ 1 ]
هفتم
: شيخ كلينى و ابن بابويه و ديگران - رحمة اللّه عليهم - روايت كردهاند به سندهاى معتبر از غانم هندى كه گفت : من با جماعتى از اصحاب خود در شهر كشمير بوديم از بلاد هند و چهل نفر بوديم و در دست راست پادشاه آن ملك بر كرسىها مىنشستيم و همه تورات و انجيل و زبور و صحف ابراهيم را خوانده بوديم ، و حكم مىكرديم ميان مردم و ايشان را دانا مىگردانيديم در دين خود ، و فتوى مىداديم ايشان را در حلال و حرام ايشان و همهء مردم رجوع به ما مىكردند پادشاه و غير او .
هامش
[ 1 ] كمال الدين ، ج 2 ، ص 457 ؛ الاحتجاج طبرسى ، ج 2 ، ص 461 .